نغول
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نغول . [ ن َ ] (اِ) آغال گوسفندان . آغل . نغل . (انجمن آرا) (آنندراج ). زیرزمینی را گویند که در صحرا و دامن کوه بجهت گوسفندان بسازند. (برهان قاطع) (از ناظم الاطباء). جائی را گویند که در کوهها و صحراها به جهت گاوان و گوسفندان و چهارپایان سازند شب هنگام در آنجا بسر برند و آن را آغال وآغل نیز خوانند. (جهانگیری ). جائی که در صحرا برای شب باشی گاوان و گوسپندان سازند. (از غیاث اللغات ).
نغول . [ ن ُ ] (ص ) عمیق . ژرف . (جهانگیری ) (از برهان قاطع) (غیاث اللغات ) (آنندراج )(ناظم الاطباء). که قعر آن دور باشد. (از انجمن آرا)(آنندراج ). بحر نغول و چاه نغول، دریا و چاهی را گویند که قعر آن بسیار ژرف و بسیار دور باشد و هر چه مانند آن بود. (جهانگیری ) : اگر در بن چاهی نغول فروروی از آفتاب هم غایب شوی . (بهاءالدین ولد).آفتاب عبارت از آن دو صفت بود روشنی و گرمی و در این چاه نغول هر دو صفت را نبینی . (بهاء الدین ولد). خاصه هر دم جمله افکار و عقول نیست گردد غرق در بحرنغول . مولوی . در نغولی بوده آب آن تشنه راند بر درخت جوز جوزی می فشاند. مولوی . آن زن گفت : خداوند چاه سخت نغول است و ریسمان و دول نداری آب زندگانی از کجا داری ؟ (ترجمه ٔ دیاتسارون ص ١٥٨). به شمعون و صیادان گفت که در نغولی [ از دریا ] برند کسی را و آنجا دام بیندازند.(ترجمه ٔ دیاتسارون ص ٤٨). ◄ راه دور و دراز. (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). دور. بعید و دراز.(غیاث اللغات ). بیابان دور و دراز. (از انجمن آرا).چنانکه عمیق به معنی دور و دراز نیز آمده . کقوله تعالی : من کل فج عمیق (قرآن ٢٧/٢٢)؛ یعنی راه دور و دراز، نغول هم به معنی دور و دراز آمده . (جهانگیری از حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ) : بر عمر آمد ز قیصر یک رسول در مدینه از بیابان نغول . مولوی . ◄ تمام . (جهانگیری ) (برهان قاطع) (غیاث اللغات ). کامل . (غیاث اللغات ). نهایت . (برهان قاطع). گویند: فلانی در فلان هنر نغول است، یعنی به غور و نهایت آن رسیده است و در آن هنر تمام است . (برهان قاطع) (از جهانگیری ) : مستک خویش گشته ای گه ترشک گهی خوشک نازککی و دلبرک در هنرک نغولکی . مولوی (از جهانگیری ) (از انجمن آرا). ◄ (اِ) تعمق . تفکر. ژرف اندیشیدن : این اشارتهات گویم از نغول لیک می ترسم ز آزار رسول . مولوی (از جهانگیری ). اگر کسی گوید که سخن با تو از نغول می گویم، اراده آن باشد که از روی فهمیدگی و دانستگی و تعمق می گویم . (جهانگیری ). ◄ بخود فرورفتن و خاموش شدن : آه از نغولیهای تو آه از ملولیهای تو آه از فضولی های تو یکسان شو از صدسانگی . مولوی (از جهانگیری ). پس فرورفت او بخود اندر نغول شد ملول ازصورت خوابش فضول . مولوی . ◄ غور و نهایت کاری . ◄ کلفتی و ستبری دیوار. (ناظم الاطباء).
نغول . [ ن ِ ] (اِ) پوشش نردبان . سقف نردبان را نغول گویند. (از جهانگیری ). نردبان . (غیاث اللغات ). نردبان و زینه پایه ٔ سقف دار. (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). بعضی گویند پوشش سر نردبان است که بر بام خانه سازند تا باران به درون نیاید. (از برهان قاطع). نردبان مسقف، و آن را ناغول گویند نه هر نردبان بی سقف را. (انجمن آرا)(آنندراج ). پوششی که بر بام خانه به روی زینه پایه سازند تا برف و باران بر آن نریزد. (ناظم الاطباء).