نظرگاه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نظرگاه . [ ن َ ظَ ] (اِ مرکب ) مورد نظر. مورد تماشا. که بر آن نظر کنند : شهنشه گفت ای بر نیکوان شاه جمالت چشم دولت را نظرگاه . نظامی . ◄ منظور. هدف : خصوص آن وارث اعمار شاهان نظرگاه دعای نیکخواهان . نظامی . ◄ لحاظ. نظر. هدف . (یادداشت مؤلف ) : از نظرگاه است ای مغز وجود اختلاف مؤمن و گبر و یهود. مولوی . - نظرگاه گریبان ؛ کنایه از چاک پیراهن بر سینه نزدیک گردن که سینه از آن نماید. (آنندراج ) : نظرگاه گریبانش ز چاک مرد مردانه بلای صید دل از سینه ٔ بازی که میدانی . اشرف (آنندراج ). ◄ مرأی . (یادداشت مؤلف ). پیش چشم . برابر چشم . معرض دید : در دل مدار نقش امانی که شرط نیست بتخانه ساختن به نظرگاه پادشاه . خاقانی . ز نرگس وز بنفشه صحن خرگاه گلستانی نهاده در نظرگاه . نظامی . تعجب روا نیست در راه او نباید جز او در نظرگاه او. نظامی . صنم خانه ای در نظرگاه دید. نظامی . چو شاهی کز نظرگاهی به خلوتخانه جا گیرد خیالش در دل آید چون زچشم ما رود بیرون . یحیی کاشی (آنندراج ). ◄ چشم : کرد صافی چنان که درد نماند در نظرگاه دردمند فشاند. نظامی . ◄ آنجا که نظر کرده شده است از جانب ارواح مقدسه . (یادداشت مؤلف ). محل عنایت . مطمح نظر : که حق را شد دل مردان نظرگاه ترا کردم ز حال کعبه آگاه . ناصرخسرو. ببین تا ترا سر به درگاه کیست دل ترسناکت نظرگاه کیست . نظامی . زر چه بود جز صنم پس نپسندد خدای دل که نظرگاه اوست جای صنم ساختن . خاقانی . مذهب اگر عاشقی است سنت عشاق چیست دل که نظرگاه اوست از همه پرداختن . سعدی . ◄ آستان اولیا و ایوان بارگاه سلاطین . (از آنندراج ) : بر دلم خوبان نظر کردند و بنهادند داغ چون نظرگاهی که آنجا می نهد هر کس چراغ . شهیدی قمی (آنندراج ).
نظرگاه . [ ن َ ظَ ] (اِخ ) دهی است از بخش سنجابی شهرستان کرمانشاه، در ١١ هزارگزی مغرب کوزران، در دامنه ٔ سردسیری واقع است و ١٥٠ نفر سکنه دارد. آبش از چاه تأمین می شود. محصولش غلات و حبوبات دیمی و لبنیات و شغل اهالی زراعت و گله داری است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٥).
نظرگاه . [ ن َ ظَ ] (اِخ ) ده کوچکی است از دهستان ماهیدشت بالا بخش مرکزی شهرستان کرمانشاهان . رجوع به فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٥ ص ٤٥٥ شود.