نظر انداختن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نظر انداختن . [ ن َ ظَ اَ ت َ ] (مص مرکب ) دیدن . افکندن نگاه .(ناظم الاطباء). نگاه کردن . تماشا کردن : نور هر دو چشم نتوان فرق کرد چون که در نورش نظر انداخت مرد. مولوی . نظر به روی تو انداختن حرامش باد که جز تو در همه عالم کسی دگر دارد. سعدی . نظر به روی تو صاحبدلی نیندازد که بی دلش نکند چشمهای فتانت . سعدی . ◄ توجه کردن . نگریستن . التفات کردن : تو خود به صحبت امثال ما نپردازی نظر به حال پریشان ما نیندازی . سعدی . به حسن خال و بناگوش اگر نگاه کنی نظر تو باقد و بالای خود نیندازی . سعدی . ◄ تأمل کردن . فکر کردن . دقت کردن : گفتم بیندیشم و دی و دوش در این بودم و هر چند نظر انداختم صواب نمی بینم . (تاریخ بیهقی ص ٢٥٩).