نظارگی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نظارگی . [ ن َظ ْظا رَ / رِ ] (حامص ) بینندگی . مشاهده . (ناظم الاطباء). دیدن . (از برهان قاطع). نظر کردن . (از آنندراج ). ◄ (ص نسبی ) نظرکننده . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). رجوع به شواهد ذیل معنی بعدی شود. ◄ تماشاچی . تماشاگر : سلطان محمود... چون به دروازه ٔ شهر رسید چشمش در میان نظارگیان بر پسری افتاد چرکین جامه ... اما سخت نیکوروی . (نوروزنامه ). نظارگیان رخ زیبای تو بر راه افتاده چو زلف سیهت یک به دگر بر. سنائی . عجب مانداز آن کار نظارگی به عبرت فروماند یکبارگی . نظامی . فرودآمد به یکسو بارگی بست ره اندیشه بر نظارگی بست . نظامی . در آن معرکه راند شه بارگی همی بود بر هر دو نظارگی . نظامی . سخت زیبا می روی یکبارگی در تو حیران میشود نظارگی . سعدی . مجلس یاران بی ناله ٔ سعدی خوش نیست شمع می گرید و نظارگیان می خندند. سعدی .
نظارگی . [ ن َ رَ / رِ ] (ص نسبی ) بیننده .تماشاچی . تماشاگر. نَظّارَگی . نظارِگی : هم پیکر سلامت و هم نقش عافیت از دیده ٔ نظارگیان در نقاب شد. خاقانی . در دیده ٔ نظارگیان جمال تست بی نورتر ز خانه ٔ بی روزن آینه . صائب (از آنندراج ).