نزدیکان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نزدیکان . [ ن َ ] (حرف اضافه، ق ) نزدیکی ِ.به نزدیکی ِ. در نزدیکی ِ. قریب به . در حوالی ِ : برفت نزدیکان سپاه عمار خارجی فرودآمد. (تاریخ سیستان ). امیر بیرون رفت سوی بُست به حرب عزیز اندر ماه رمضان چون نزدیکان بُست رسید. (تاریخ سیستان ). - به نزدیکان ِ ؛ به حوالی ِ. به قرب ِ : چون به نزدیکان نشابور رسیدند خبر مرگ هارون شنیدند. (تاریخ سیستان ). چون به نزدیکان سیستان رسید. (تاریخ سیستان ). ◄ (اِ) ج ِ نزدیک، به معنی قریب و آنکه فاصله ٔ کمی با تو دارد : دوران باخبر در حضور و نزدیکان بی بصر دور. (گلستان ). ◄ خویشاوندان . (ناظم الاطباء) : و فرزندان و اهل و نزدیکان را بدرود باید کرد. (کلیله و دمنه ). ◄ همسایگان . (ناظم الاطباء). آشنایان . ◄ مقربان . خاصان . اطرافیان . حواشی . ملازمان : شیر از نزدیکان خود پرسید که کیست . (کلیله و دمنه ). لیکن تو از نزدیکان و پیوستگان و یاران می اندیشی که اگر وقوف یابند تو را در خشم ملک افکنند. (کلیله و دمنه ). پرستاران و نزدیکان و خویشان که بودند از پی شیرین پریشان . نظامی . چو زحمت دور شد نزدیک خواندش ز نزدیکان خود برتر نشاندش . نظامی . چو از بی دولتی دور اوفتادیم به نزدیکان حضرت بخش ما را. سعدی . شکایت پیش از این روزی ز دست خواب می کردم به غمخواران و نزدیکان کنون ازدست ناخفتن . سعدی . مرا وقتی ز نزدیکان ملامت سخت می آمد نترسم دیگر از باران که افتادم به دریائی . سعدی . و رجوع به نزدیک شود.