ندب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ندب . [ ن َ ] (ع ص ) مرد سبک در حاجت . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). خفیف فی الحاجة. ظریف نجیب که چون خوانده شود به حاجتی بشتابد برای قضای آن و گفته اند آن شتابنده ٔ به سوی فضایل است . (از اقرب الموارد). رجل ندب ؛ مرد کارگزار. (مهذب الاسماء). مردنجیب و سبک در حاجت . ◄ شتابنده به سوی فضایل . ظریف نجیب . (از المنجد). ◄ مرد زیرک و گرامی . ج، ندوب، ندباء. ◄ فرس ندب ؛ اسب روان . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). اسب روان بانشاط. (از اقرب الموارد). ◄ (اِ) شرط و گرو قمار. رجوع به نَدَب شود. ◄ نشان و جای زخم و جراحت . رجوع به نَدَب شود. ◄ تهلکه . اضطراب . (برهان قاطع) (جهانگیری ). ◄ در عرف شرع، کاری که فاعلش مستحق مدح و ثواب باشد اما بر تارکش گناه و عقابی نباشد. (منتهی الارب ). استحباب . (یادداشت مؤلف ). هر عمل شرعی که زائد برفرایض و واجبات و سنن از بندگان خدای انجام یابد. (از نفایس الفنون ). ◄ (مص ) خواندن کسی را به کاری و برانگیختن بر آن و متوجه به سوی آن نمودن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). کاری بازخواستن . (زوزنی ). با کاری خواندن . (تاج المصادر بیهقی ). ◄ بر مرده گریستن . (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ) (دهار). گریستن بر مرده و خواندن محاسن او. (غیاث اللغات ). بر مرده گریستن و برشمردن محاسن او را. (از ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). و اسم از آن ندبة است .(اقرب الموارد). زبان گرفتن . ◄ نشاندار زخم گردیدن پشت . (منتهی الارب ). رجوع به نَدَب شود.
ندب . [ ن َ دَ ] (ع مص ) سخت شدن نشان زخم . (از منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ نشاندار زخم گردیدن پشت . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ (اِ) نشان زخم . (غیاث اللغات ) (فرهنگ نظام ). نشان جراحت که بر پوست باقی باشد. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). اثر جراحت که هرگز از پوست برطرف نشود. (از بحر الجواهر). نشان ریش . (مهذب الاسماء). ◄ آنچه در میان کنند چون در چیزی گرو بندند. (منتهی الارب ) (از مهذب الاسماء). آنچه در میان گذارند چون در چیزی گرو بندند. (ناظم الاطباء). آنچه به آن گروبسته میشود. (فرهنگ نظام ). مالی که در سبق و رمایه به برنده ٔ مسابقه داده میشود. سبق . خطر. (یادداشت مؤلف ). ج، انداب . ◄ رَشَق . (اقرب الموارد). القوس السریعة السهم . (المنجد). رمینا نَدَباً؛ أی رَشَقاً. (از اقرب الموارد). رجوع به رَشَق شود.
ندب . [ ن َ دَ ] (اِ) داوکشیدن بر هفت باشد در بازی نرد، و آن را به عربی عذرا خوانند، و چون از هفت بگذرد و به یازده رسد آن راتمامی ندب و داوفره گویند و به عربی وامق خوانند، وچون بر هفده رسد آن را دست خون گویند و اگر از دست خون بگذرد حکم اول پیدا کند، چه داو بر هژده نمیباشد. (برهان قاطع) (آنندراج ) (از جهانگیری ) (از فرهنگ نظام ) (از انجمن آرا). ندب افزونی کردن بازی نرد است وقتی که بازی چرب شود و مرتبه هفت رسد و چون از هفت به یازده رسد نهایت که افزونی بازی است گویند که فرد برد و آن را تمامی ندب نامند و آنکه پی درپی یازده ندب برد گویند که عذرا برد. (غیاث اللغات ) : ندبی ملک سپاهان را بازید و ببرد روم را مانده ست اکنون که ببازد ندبی . منوچهری . گه دست یازیدم همی زلفش طرازیدم همی گه نرد بازیدم همی یک بوسه بود و دو ندب . سنایی . کعبتین از رخ و از پیل ندانم به صفت نردبازی ّ و شطرنج ندانم ز ندب . سنایی . با تو بر روی بساط انبساط نرد طیبت باخت خادم یک ندب . سوزنی . همه در ششدر عجزند تو را داو به هفت ضربه بستان و بزن زآنکه تمامی ندب است . انوری . روز و شب جز سبب رأفت و انصاف مباش سال و مه جز ندب دولت و اقبال مباز. انوری . خاقانی اولین ندب از نرد عشق او در ششدر اوفتاد که مهره گذر نداشت . خاقانی . در گرو نرد عشق دین و دلی داشتم در سه ندب دست خون هر دو نگارم ببرد. خاقانی . نراد گفت بنشین تا یک ندب نرد بازیم . (سندبادنامه ص ٣٠٤). من با همین مرد یک ندب نرد باختم به شرط آنک اگر او برد هرچه خواهد بدهم و اگر من برم هرچه فرمایم بکند. (سندبادنامه ص ٣١٠). شادمانه گهی به دختر کُرد به سه نرد از جهان ندب می برد. نظامی . از شش زدن حروف نامش بر نرد شده ندب تمامش . نظامی . پاکبازان طریقت را صفت دانی که چیست بر بساط نرد عشق اول ندب جان باختن . سعدی .