نخع
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نخع. [ ن َ ] (ع اِ) آب بینی . (غیاث اللغات از صراح و شرح نصاب ). ◄ (مص ) آب بینی انداختن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). چیزی از سینه یا بینی بیرون افکندن . (از اقرب الموارد). ◄ خالص کردن دوستی و نصیحت را با کسی . (منتهی الارب )(آنندراج ) (از اقرب الموارد). ◄ گرویدن حق کسی را و اقرار کردن . (از منتهی الارب ) (آنندراج ).اقرار کردن به حق کسی . (از اقرب الموارد) (از المنجد). گویند: نخع لی بحقی ؛ گروید حق مرا و اقرار کرد. (منتهی الارب ). ◄ پوست گوسپند باز کرده کارد در حلق وی زدن تا خون دل برآید. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). ◄ به نخاع رسانیدن کارد را در ذبیحه . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). نخاع بریدن در وقت کشتن . (تاج المصادر بیهقی ). ◄ آباد کردن زمین را. ◄ آگاه بودن کاری را. (از اقرب الموارد): نخع الامر علماً؛ کان خبیراً به . (المنجد) (اقرب الموارد).
نخع. [ ن َ خ َ ](ع مص ) روان شدن آب در چوب و درآمدن در آن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
نخع.[ ن َ خ َ ] (اِخ ) قبیله ای است به یمن از اولاد نخع حبیب بن عمروبن علةبن جلدبن مالک ... (از منتهی الارب ).