نحوی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نحوی . [ ن َح ْ ] (ص نسبی ) منسوب به علم نحو. (ناظم الاطباء). ◄ عالم به علم نحو. (ناظم الاطباء) (ازاقرب الموارد). آنکه نحو داند. نحودان : چو ابن رومی شاعر چو ابن مقله دبیر چو ابن معتز نحوی چو اصمعی لغوی . منوچهری . کاتب نیک است و هست نحوی استاد صاحب عباد هست و هست مبرد. منوچهری . آن یکی نحوی به کشتی در نشست رو به کشتیبان نمود آن خودپرست . مولوی . گفت کل عمرت ای نحوی فناست زآنکه کشتی غرق در گردابهاست . مولوی .
نحوی . [ ن َح ْ ] (اِخ ) احمد (خواجه ...خان ) کشمیری فرخ آبادی . از پارسی گویان هند است . او راست : اگر وصف رخ و زلفش نبودی زیب عنوانها نگشتی نغز و دلکش معنی اشعار دیوانها به بزم عاشقانش بی سروسامان نیَم نحوی که دارم همچو شمع از اشک و آه گرم دیوانها. (از تذکره ٔ صبح گلشن ص ٥١٩).