نثاری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نثاری . [ ن ِ ] (اِخ ) تقی اصفهانی . به روایت مؤلف صبح گلشن شغل وی در اصفهان عصاری بوده است و در عهد سلطنت اکبر پادشاه به هندرفته و بعد از مدتی به وطن خود بازگشته . او راست : دست و شمشیر و مژه غرقه ٔ خون می آید عالمی کشته ببینید که چون می آید. رجوع به تذکره ٔ صبح گلشن ص ٥٠٣ و قاموس الاعلام ج ٦ ص ٤٥٦١ شود.
نثاری . [ ن ِ ] (اِخ ) محمدعلی جلایر، فرزند علی جلایر خراسانی، متخلص به نثاری .در اواخر قرن نهم و اوایل قرن دهم هجری میزیسته است . این بیت را مؤلف مجالس النفایس از وی آورده است : کسی هرگزمرا بی غم ندیده ست چو من غمدیده ای غم هم ندیده ست . رجوع به مجالس النفایس ترجمه ٔ فخری هراتی ص ١١١ شود.