ناگزر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ناگزر. [ گ ُ زِ ] (ص مرکب، ق مرکب ) مخفف ناگزیر است که ناچار و لاعلاج باشد. (برهان قاطع). ضروری .ناگزیر. (غیاث اللغات ) (آنندراج ). ناچار. (ناظم الاطباء). ناگزران . ناچار. لابد. (انجمن آرا) : ناگزیر زمانه باد بقات تا زچار و نه و سه ناگزر است . انوری . از تو نگریزد که تو در قالب عالم جانی و یقین است که جان ناگزر آمد. انوری . نه فلک آدم و چار ارکان حواصفتند این نه و چار بهم ناگزر آمیخته اند. خاقانی . رجوع به ناگزیر شود. ◄ ناگزران . ناگزرد. ناتوان . عاجز.درمانده . بیچاره . (از ناظم الاطباء).