ناگزران
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ناگزران . [ گ ُ زِ ] (نف مرکب ) ناگزر. ناچار. لاعلاج . (از برهان قاطع). ناگزیر. (صحاح الفرس ). ضروری . ناگزیر. (غیاث اللغات ). ناچار.لابدی . (فرهنگ رشیدی ) : که امروز سوری ناگزران این دولت است به سیاست و تأدیب با وی خطایی نتوان کرد. (تاریخ بیهقی ). ناگزران دل است حلقه ٔ غم داشتن حلقه ٔ ماتم زدن ماتم هم داشتن . خاقانی (از انجمن آرا). مویه گر ناگزران است رهش بگشائید نای و نوشی که از او هست گزر بازدهید. خاقانی . شه ناگزران است چو جان در بدن ملک یارب تو نگهدار مر این ناگزران را. انوری . به سهو زد بر تو مشک دم ز خوش نفسی بلی که ناگزران است مشک را ز خطا. اثیرالدین اومانی . رجوع به ناگزر شود.