ناگذران
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ناگذران . [ گ ُ ذَ ] (نف مرکب ) ناگزیر. ضروری . دربایست . غیرقابل اجتناب . واجب . لابدمنه . که کمال احتیاج بدوست و از آن چشم نتوان پوشید. (یادداشت مؤلف ) : که امروز سوری ناگذران این دولت است . (تاریخ بیهقی ). بنده را شادیی است ناگذران که گذر سوی کوی غم دارد. سوزنی . پنداشتی که ناگذرانی تو در جهان پندار تو بس است عذاب تو ای پسر. عطار. بی نظیری چو عقل و بی همتا ناگزیری چو جان و ناگذران . عطار. ناگذرانی تو خلق را که ز بس لطف ساکنی از تست عالم گذران را. شمس طبسی . ◄ ناگوار. (یادداشت مؤلف ) : گفتی چه میخوری که سفالین [ کذا ] لبت تر است درد فراق ناگذران تو میخورم . خاقانی .