ناورد
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(وَ)<BR>۱- نبرد، جنگ.<BR>۲- رزمگاه.<br>
فرهنگ فارسی معین
(وَ) ۱- نبرد، جنگ. ۲- رزمگاه.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ناورد. [ وَ ] (اِ) نورد. نبرد. (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). جنگ . (برهان قاطع) (جهانگیری ) (انجمن آرا) (فرهنگ نظام ) (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ) (غیاث اللغات ) (اوبهی ) (فرهنگ اسدی ) (ناظم الاطباء) (فرهنگ رشیدی ). جدال . (برهان قاطع) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (جهانگیری ) (انجمن آرا) (فرهنگ رشیدی ). نبرد. (فرهنگ اسدی ). آورد. جنگ کردن به مبارزت . (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ). جدل . تاختن . (غیاث اللغات ). رزم . مبارزت . (اوبهی ). نبرد. جنگ دو کس یا دو لشکر. آورد. (از فرهنگ اسدی ). حرب . کارزار. پرخاش . فرخاش . وغا. هیجا. ستیز : برون آمد و رای ناورد کرد برآورد بر چهره ٔ ماه گرد. فردوسی . جهان گشت پر گرد آوردجوی ز خون خاست در جای ناورد جوی . اسدی . زمینی که شد جای ناورد او کند سرمه ٔ دیده مه گرد او. اسدی . با سینه ٔ من چه کینه گردون را با پشّه عقاب را چه ناورد است . خاقانی . ناورد محنت است در این تنگنای خاک محنت برای مردم و مردم برای خاک . خاقانی . یارب که دیومردم این هفت دار حرب در چاردار ملک چه ناورد کرده اند. خاقانی . پیلبان را مثال داد تا او را ریاضت و آداب کر و فر و حرکت و سکون و ناورد و جولان و عطفه و حمله در وی آموزد. (سندبادنامه ص ٥٧). چو کرد آن زبانی سیه را زبون نیامد به ناورد او کس برون . نظامی . که گر جان را جهان چو کالبد خورد چرا با ما کند در خواب ناورد. نظامی . سخن در صلاح است و تدبیر و خوی نه در اسب و ناورد و چوگان و گوی . سعدی . به پیکار دشمن دلیران فرست هژبران به ناورد شیران فرست . سعدی . پدر هر دو را سهمگین مرد یافت طلبکار جولان و ناورد یافت . سعدی . ◄ رزمگاه . (اوبهی ) : به گرز و سنان اسب تازی گرفت به ناورد صد گونه بازی گرفت . اسدی . ◄ گرد گاشتن اسب است چون دایره . (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ). ◄ جولان . (بهار عجم ) (فرهنگ رشیدی ). رفتار بسرعت . (فرهنگ رشیدی ) : از دویدن بازمانند آهوان چون روز صید اسب را ناورد در صحرای پهناور دهد. امیرمعزی . همتم رستمی است کز سر دست دیو آز افکند به ناوردی . خاقانی . ندیده ز تعجیل ناورد او کس از گرد بر گرد او گرد او. نظامی . نمودی روز و شب چون چرخ ناورد نخوردی و نیاشامیدی از درد. نظامی . به گنبد درکنند این قوم ناورد برون از گنبد است آوازآن مرد. نظامی . که همتای او در جهان مرد نیست چو اسبش به جولان و ناورد نیست . سعدی . ◄ رفتار. (برهان قاطع) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). رفتن . (هفت پیکر چ وحید دستگردی ص ٢٩٨) : تا بجائی رسیدشان ناورد که بدان جای دل قرار آورد. نظامی . فرمود به پیر کای جوانمرد زین پیش مرا نماند ناورد. نظامی .
مترادف و متضاد واژهدان
آرزم، آورد، جنگ، رزم، ستیز، نبرد جولانگاه، رزمگاه، عرصه، میدان جولان