ناو
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اِ.)<BR>۱- چوب بزرگ توخالی که آب از طریق آن آسیاب آبی را به حرکت درمی آورد.<BR>۲- کشتی، کشتی جنگی.<BR>۳- هر چیز دراز میان خالی.<BR>۴- رخنه، سوراخ.<br>
فرهنگ فارسی معین
(اِ.) ۱- چوب بزرگ توخالی که آب از طریق آن آسیاب آبی را به حرکت درمی آورد. ۲- کشتی، کشتی جنگی. ۳- هر چیز دراز میان خالی. ۴- رخنه، سوراخ.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ناو. (ع ص ) شتر فربه . ج، نواء. (منتهی الارب ).
ناو. (اِخ ) از دهات دهستان اسالم بخش مرکزی شهرستان طوالش است، در ٢٠ هزارگزی جنوب هشتپر و در طرفین جاده ٔ شوسه ٔآستارا به انزلی . در جلگه ٔ معتدل مرطوب واقع است و ٢٧٦٧ تن سکنه دارد. آبش از رودخانه ٔ ناو، محصولش برنج، غلات، لبنیات، عسل و گیلاس و شغل اهالی زراعت و صنعت دستی آنان شالبافی است . قسمت ییلاقی این ده از مراکز مهم ییلاقی است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٢).
ناو. (اِخ ) دهی است از دهستان اورامان بخش رزاب شهرستان سنندج، در ١٥ هزارگزی جنوب رزاب و ٣هزارگزی مغرب نوین . در منطقه ٔ کوهستانی معتدل هوائی واقع است و ٤٣١ تن سکنه دارد. آبش از چشمه و محصولش انار، انواع میوه ها و لبنیات است . شغل اهالی زراعت وکرایه کشی و گله داری و صنعت دستی آنان گیوه دوزی است .راه مالرو و صعب العبوری دارد. انار آن به خوبی و فراوانی معروف است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٥).
مترادف و متضاد واژهدان
اژدرافکن، رزمناو، کشتیجنگی سفینه، غراب، کشتی آبراهه، جو، ممرآب، نهر ناودان شیاره وادی ناوه تلوتلو
فرهنگ طیفی واژهدان
کشتی، سفینه، جهاز، قایق، لنج، قایق بادبانی، قایق بادی، کشتی بخار، هاورکرافت، ناو هواپیمابر، کشتی جنگی زیردریایی، سکوی دریایی قایق نجات، بادبان، پارو ناوگان دریایی کلک، بلم، زورق، قایق، دوبه، کانو، کایاک یدککش سکان، عرشه کشتی ناوبری، رهیابی ناوی (نظامی)، دریانورد تشاله