ناطق
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ناطق . [ طِ ] (ع ص ) اسم فاعل از نطق . (اقرب الموارد). گوینده . (منتهی الارب ). گویا. (آنندراج ). (فرهنگ نظام ). سخنگوی . (دهار) (مهذب الاسماء). که سخن می گوید : زنطق ار فرومانده بلبل من اینک چو بلبل به مدح خداوند ناطق . ادیب صابر. نیست از تیر چرخ ناطق تر دست از نطق زید و عمرو بدار. انوری . زبان کلک تو ناطق به پاسخ تقدیر سحاب دست تو حامل به لؤلؤ لالا. انوری . ناطق آن کس شد که از مادر شنود. مولوی . اگر ناطقی طبل پریاوه ای وگر خامشی نقش گرماوه ای . سعدی . ◄ خطیب . متکلم . سخنران . آنکه در انجمنی و مجلسی نطق می کندو سخن می راند. که نطق می کند. ◄ آشکارکننده . و عرب این را در چیزها استعمال کند که اسکات خصم بدان توان شد چون حجت ناطق و دلیل ناطق و مصحف ناطق و قرآن ناطق . (آنندراج ): کتاب الناطق ؛ البین . (معجم متن اللغة) (المنجد). کتاب واضح و آشکار. (ناظم الاطباء). مبین . بیان کننده : نبندد حجت ناطق زبان منکران ورنه ز عیسی روی شرم آلود مریم بود گویاتر. صائب (از آنندراج ). مصحف ناطق شد از خط صفحه ٔ رخسار یار مور گویا در کف دست سلیمان می شود. ؟ (از آنندراج ). - ناطق به چیزی بودن ؛ بیان کردن مطلبی را. روشن کردن وآشکار کردن مطلب را : چنانکه آن نسخه که داری بدان ناطق است . (تاریخ بیهقی ص ٢١٣). و تواریخ متقدمان به ذکر آن ناطق . (کلیله و دمنه ). ◄ جاندار. ذی روح . مقابل جامد : هر آدمیی که حی ناطق باشد باید که چو عذرا و چو وامق باشد. (قابوس نامه ). گر دلی داری و دلبندیت نیست پس چه فرق ار ناطقی یا جامدی . سعدی . ◄ حیوان . حیوان رابه جهت صدایش ناطق نامیده اند. (اقرب الموارد): ما له ناطق ولا صامت ؛ او را نه حیوانیست نه مالی دیگر. (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). ضد صامت . ناطق از مال، مراد حیوان است . (از معجم متن اللغة). شتر و گاو و گوسفند. مقابل صامت که زر و سیم است . (السامی ): مال ناطق ؛ بنده و دواب، مقابل مال صامت . (یادداشت مؤلف ). ستور و بنده و مال جاندار : هرچه این سگ ناحفاظ را هست صامت و ناطق به نوشتکین بخشیدم . (تاریخ بیهقی ص ٤١٧). و احتیاط کن تا هیچ از صامت و ناطق این مرد پوشیده نماند. (تاریخ بیهقی ص ٢٣٥). و بعد از آن آنچه از صامت و ناطق و ستور و برده داشت نسختی پرداخت . (تاریخ بیهقی ص ٣٦٤). و تجملی قوی یافته چون غلامان ترک و کنیزکان خوب و اسبان راهوار و ساختهای زر و جامه های فاخر و ناطق و صامت فراوان . (چهار مقاله ).اگر از صامت نصیب نمی شود از ناطق چیزی به چنگ آرم . (سندبادنامه ص ٢١٩). ◄ (اصطلاح منطق ) آنکه صاحب قوه ٔ نطق باشد. (معجم متن اللغة). مراد از ناطق در جمله ٔ «الانسان حیوان ناطق » آن قوه ٔ موجود در ضمیرانسان است که بدان وسیله بیان معانی کند. (از اقرب الموارد). حیوانی که دارای نفس درّاکه باشد در مقابل صامت یعنی حیوانی که دارای نفس درّاکه و شعور نیست، و انما نعنی بالناطق شی ٔ له نطق و شی ٔ له نفس ناطقة. (فرهنگ علوم عقلی ص ٥٨٩ از شفای بوعلی ج ٢ ص ٥٠٥ و تفسیر مابعد الطبیعه ٔ ابن رشد ص ٢٣٠ و دستورالعلماء ج ٣ ص ٣٩٣). ◄ عاقل . (از المنجد). مدرک کلیات . ◄ (اِخ ) نزد سبعیه مراد از ناطق پیغمبر است . (از اقرب الموارد). نامی است که باطنیان به رسول اکرم دهند. (از بیان الادیان ).
ناطق . [ طِ ] (اِخ ) محمد (شیخ ...) ابن آقا میرزا محمدعلی مجتهد شیرازی . از شاعران قرن سیزدهم است و مرحوم فرصت در آثارالعجم این ابیات را از وی آورده است : آن روز که آشفته به رخ موی تو کردند صد سلسله دل بسته ٔ گیسوی تو کردند دیوانه به زنجیر شود عاقل و ما را دیوانه از آن زلف سمن بوی تو کردند. رجوع به آثارالعجم ص ٥٧٠ شود.
ناطق . [ طِ ] (اِخ ) باقر (شیخ ...) شیرازی، متخلص به ناطق . شاعری از قریه ٔ کویم شیراز است . در نسخه ٔخطی مرآت الفصاحة (مؤلف در اوایل قرن چهاردهم ) از او ذکری رفته است . رجوع به فرهنگ سخنوران ص ٥٨٩ شود.