ناشکیبا
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(شَ) (ص فا.)<BR>۱- بی صبر، بی حوصله.<BR>۲- عاشق، دلباخته.<BR>۳- (ص.) به عجله، شتاب. مق شکیبا.<br>
فرهنگ فارسی معین
(شَ) (ص فا.) ۱- بی صبر، بی حوصله. ۲- عاشق، دلباخته. ۳- (ص.) به عجله، شتاب. مق شکیبا.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ناشکیبا. [ ش ِ ] (ص مرکب ) بی صبر. بی حوصله . بی ثبات . بی قرار. (ناظم الاطباء). جزوع . هلوع . (دهار). بی تاب . که شکیب و آرام و قرار ندارد. مقابل شکیبا : در صحبت آن نگار زیبا می بود ولیک ناشکیبا. نظامی . مکن با من ناشکیبا عتیب که در عشق صورت نبندد شکیب . سعدی . ز دست رفتن دیوانه عاقلان دانند که احتمال نمانده ست ناشکیبا را. سعدی . همی دانم که فریادم به گوشش می رسد لیکن ملوکی را چه غم باشد ز حال ناشکیبائی . سعدی . ◄ عاشق بی قرار. دلداده . عاشق دلباخته . شیدا. عاشق سودائی : دل برد و چون بدانست کم کرد ناشکیبا بگریخت تا چنینم آشفته کرد و شیدا. دقیقی . به صبری که در ناشکیبا بود به شرمی که در روی زیبا بود. نظامی . ترا در آینه دیدن جمال طلعت خویش بیان کند که چه بوده ست ناشکیبا را. سعدی . دگر چون ناشکیبائی بنالد صادقش دانم که من در نفس خویش از تو نمی یابم شکیبائی . سعدی . گناه تست اگر وقتی بنالد ناشکیبائی ندانستی که چون آتش دراندازی دخان آید. سعدی . ◄ عجول . بی صبر. بی تأمل : به نشکرده ببرید زن را گلو تفو بر چنان ناشکیبا تفو. ابوشکور. ◄ (ق مرکب ) عجولانه . بشتاب : شکیبائی و تنگ مانده بدام به از ناشکیبا رسیدن به کام . ابوشکور.
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی