ناشکیب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ناشکیب . [ ش ِ ] (ص مرکب ) بی صبر. بی قرار. (آنندراج ). بی صبر. بی حوصله . درمانده . بی تحمل . (ناظم الاطباء). بی شکیب . ناشکیبا. نابردبار. بی تاب . مضطرب و جوشان و خروشان : همه شب به خواب اندر آسیب و شیب ز پیکارشان دل شده ناشکیب . فردوسی . کجات اسپ شبدیز زرین رکیب که زیر تو اندر بدی ناشکیب . فردوسی . برون کرد یک پای خویش از رکیب شد آن مرد بیداردل ناشکیب . فردوسی . ای دل ناشکیب مژده بیار کآمد آن شمسه ٔ بتان تتار. فرخی . اگرچه ناشکیبی ای پریزاد نشاید خویشتن کشتن به بیداد. نظامی . ولیکن گرچه بینی ناشکیبش نبینم گوش داری بر فریبش . نظامی . خرد با روی خوبان ناشکیب است شراب چینیان مانی فریب است . نظامی . تو شبی در انتظاری ننشسته ای چه دانی که چه شب گذشت بر منتظران ناشکیبت . سعدی . چون کنم کز دل شکیبایم ز دلبر ناشکیب چون کنم کز جان گزیراست و ز جانان ناگزیر. سعدی . بس که بود ازغم او ناشکیب غنچه ٔ گل گشته دل عندلیب . میرزا طاهر وحید (از آنندراج ). - ناشکیب بودن از کسی یا چیزی ؛ تاب دوری او را نداشتن . از او ناگزیر بودن . جدائی او را تحمل نکردن . از هجرش بی قرار وآرام بودن : همی داند که از تو ناشکیبم ولیک از بیم دشمن در نهیبم . فخرالدین گرگانی . جوانمرد بود از پدر ناشکیب چو بیمار نالنده از بوی سیب . نظامی . حرص تو از فتنه بود ناشکیب بگذر ازین ابله زیرک فریب . نظامی . ز شیرینی بزرگان ناشکیبند به شکر طفل و طوطی را فریبند. نظامی . ◄ عاشق . عاشق بی قرار. دلداده . رجوع به ناشکیبا شود : در مزاج ناشکیبان گر فزاینده ٔ غم است در مزاج مردم آزاده جز غمکاه نیست . ادیب پیشاوری . گلت را عندلیبان صدهزارند رخت را ناشکیبان بی شمارند. وصال . - ناشکیب شدن از کسی یا چیزی ؛ تاب دوری او نداشتن . دوری او را تحمل نکردن . از هجرش بی قرار و مضطرب و بی تاب شدن .از دیدنش ناگزیر و بی قرار بودن : چنان شد بر اورنگ خوبی و زیب که شد هرکس از دیدنش ناشکیب . اسدی .