نازک
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(زُ) (ص.)<BR>۱- باریک.<BR>۲- لطیف، نرم، زیبا، ظریف.<br>
فرهنگ فارسی معین
(زُ) (ص.) ۱- باریک. ۲- لطیف، نرم، زیبا، ظریف.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نازک . [ زُ ] (ص ) کنایه از معشوق و مطلوب و شاهد. (برهان قاطع). محبوب نازکننده . بت . فغ. جانانه . دلدار. دلبر. (انجمن آرا). محبوب . معشوق . شاهد. (ناظم الاطباء) : ز چندان نازکان و نازنینان نمی بینم یکی از همنشینان . نظامی . آرزومندتر از شراب وصل نازکان . (ترجمه ٔ محاسن اصفهان ). رسیدنازک من ای نظارگی زنهار بپوش دیده گرت جان به کار می آید امیرخسرو (از انجمن آرا). به دست مشاطه ٔ جمال نازکان و نازنینان بنی آدم را بر آینه ٔ خاطر جلوه داده . (ریش نامه ٔ عبید). ◄ باریک . (انجمن آرا) (ناظم الاطباء) (فرهنگ نظام ). ظریف . (حاشیه برهان قاطع چ معین ) (ناظم الاطباء). لاغر که کلفتی و قطر آن اندک باشد : ای نازکک میان و همه تن چو پرنیان ترسم که در رکوع ترا بگسلد میان . خسروی . در جامه ٔ گلگون کمر نازک آن شوخ از لعل بود همچو رگ لعل نمودار. صائب . و نیز رجوع به نازک میان شود. ◄ دقیق . خطیر. مهم . ظریف : عباده گفت از جمله چندین صحابه به من چون افتادی و چرا در این مهم نازک مرا اختیار کردی . (ترجمه ٔ اعثم کوفی ص ١٢٢). والیان و زبردستان را کار نازکتر باشد. (ترجمه ٔ اعثم کوفی ص ١٤٧). حدیث لشکر و سالار چیزی سخت نازک است و به پادشاه مفوض اگر رای عالی بیند بنده را در این یک کار عفو کند. (تاریخ بیهقی ص ٢٢١). اگر قوت قوی باشد و تن ممتع بود و امتلاء بحقیقت از خون باشد و میل به جانب نازک و خطرناک دارد... از آن جانب باز باید گردانیدن به فصد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). گفت ملک این برمک رابا چندان اعزاز و اکرام از بلخ بفرموده آوردن از جهت شغلی بزرگ و مهمی نازک و عملی خطیر... (تاریخ بخارا). فرمود که ضبط چنین ملکی بزرگ و تمشیت مثل این کار نازک آن کس تواند کرد. (جهانگشای جوینی ). ◄ زودشکن . (فرهنگ نظام ). شکننده . (ناظم الاطباء) (برهان قاطع). لطیف . مقابل ستبر و کلفت و ضخیم . که ستبری آن بسیار کم است : شیشه ٔ نازک . هندوانه ٔ پوست نازک . کاغذ نازک : آنچه با او سپر کرگ کند روز نبرد نتوان کردن با شیشه ٔ نازک به تبر. فرخی . از بیاض گردنش پیداست خون عاشقان می شود بی پرده می چندانکه مینا نازک است . صائب . شیشه ٔ دل از کفم افتاد گفتم هی بگیر بس که نازک بود مینا از صدای هی شکست . ؟ ◄ ترد. (فرهنگ نظام ). آبدار. شاداب . لطیف . مقابل زمخت و کلفت : و شفتالو هرچه سخت نازک باشد و زود عفونت پذیرد زیان دارد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). اگرداروی سخت تر باشد آن را شش ساعت می باید پخت و اگر داروی نازکتر بود دارو در چینی کنند یا در شیشه در دیگ نهند در میان آب و بجوشانند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). بس که درآید گل نازک به باغ ما شده چون خاک دژم ای غلام . عطار. کسی که دیده بناگوش او شبی در خواب نیایدش به نظر برگ یاسمن نازک . طالب . شاخ گل را از سر و پا چهره تنها نازکست نازک اندامی که من دارم سراپا نازک است . صائب (از آنندراج ). ◄ لطیف . (انجمن آرا) (از فرهنگ نظام ) (ناظم الاطباء). نازپرورده . سختی ندیده . ناعم . نازنین . مقابل خشن و سختی دیده : به شمشیر هندی بزد گردنش به خاک اندر افکند نازک تنش . فردوسی . که در چرم خر نازک اندام تو همی بگسلد خواب و آرام تو. فردوسی . تو تیمار بردی ز نازک تنم کجا آهنین بود پیراهنم . فردوسی . آن دل راد و تن نازک را رنج و اندیشه چندین منمای . فرخی . گر سایه ٔ برگ گل فتد بر تو بر عارض نازکت نشان ماند. سیدحسن غزنوی . در پیش خری کس چه نهد خود تن نازک لوزینه چرا عرضه دهد کس به بقربر. سوزنی . برنجد تن نازک از درد و داغ . نظامی . رخش سیمای کم رختی گرفته مزاج نازکش سختی گرفته . نظامی . تو مرد نازکی آگه نه کاینجا هزاران مرد را زه در گلویست . عطار. مزاج شاه نازک بود بسیار ندارد طبع نازک تاب آزار. وحشی . چنان آزرده گشتش طبع نازک که عاجز گشت نازش در تدارک . وحشی . بدن نازک او بس که لطیف افتاده ست خار در پیرهن از رشته ٔ جانست او را. صائب . گر به حرفی با تو آسان کرده باشم درد خود بر مزاج نازکت بسیار دشوار آمده ست . مشفقی تاجیکستانی . خوش آنکه چاک گریبان ز ناز باز کنی نظر بر آن تن نازک کنی و ناز کنی . امیدی تهرانی . که این بانوی ما بس ناصبور است مزاجش نازک و طبعش غیور است . وصال . کجا زآن طبع نازک باک دارم اگر او زهر من تریاک دارم . وصال . ز بس نازک که طبع آن یگانه است مدامش از پی رنجش بهانه است . وصال . می کند شبنم گرانی بر عذار نازکت ابر می بوسد زمین از دور گلزار ترا. ؟ (از آنندراج ). ز چاک پیرهن اندام نازکش پیداست چو عکس برگ گل اندر میان آب زلال . صبوحی . ◄ نرم . پاکیزه . ◄ دشوار. (آنندراج ) : بخون خویش می غلطم که خوی یار نازک شد چه طرف از زندگی بندم که بر من کار نازک شد. ابوبرکات (از آنندراج ). ◄ قسمی از نان که با آرد نرم و روغن سازند. (ناظم الاطباء). ◄ لطیف و ترد. زودپز : و طعام سخت لطیف و نازک و اندک باید و دراج و طیهوج موافق تر بود. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). - گوشت نازک ؛ گوشتی که زود پزد. گوشتی که زود جویده گردد. (یادداشت مؤلف ). ◄ رقیق . (ناظم الاطباء). ◄ لطیف . ظریف : پدرت ترا چه غذا می داده که چنین نازک برآمده ای . (فارسنامه ٔ ابن بلخی ص ٦٢). ◄ خوش طبع. بانزاکت . (ناظم الاطباء). ◄ رقیق . مهربان . حساس . زودرنج . - دل ِ نازک ؛ دل ِ حساس و زودرنج : بزانوش چون پاسخ نامه دید ز شادی دل نازکش بردمید. فردوسی . یکی داستانست پر آب چشم دل نازک از رستم آید به خشم . فردوسی . دلم نازک و مهربانست ور نی در این کار گفتار چندین چه باید. فرخی . هرکه نازک بود دل یارش گو دل نازنین نگه دارش . سعدی . خون خور و خامش نشین که آن دل نازک طاقت فریاد دادخواه ندارد. حافظ. - آواز نازک ؛ آواز ظریف . صدای زیر، مقابل صدای کلفت وبم . - پشت چشم نازک کردن ؛ کبر نمودن . ناز کردن . امتناع نمودن . - خوی نازک ؛ زودرنج . حساس : به خون خویش می غلطم که خوی یار نازک شد چه طرف از زندگی بندم که بر من کار نازک شد. ابوبرکات (از آنندراج ). - عبارت نازک، سخن نازک ؛لطیفه . - ◄ دقیقه . ظریفه : این شیوه ها که من ز میان تو دیده ام مشکل به صد عبارت نازک ادا شود. صائب . - لب نازک ؛ لب باریک و ظریف : سخن خونها خورد تا ز آن لب نازک برون آید ز خون خلق سیراب است از بس لعل خونخوارت . صائب (از آنندراج ). - وقت نازک ؛ وقت تنگ : جلوه ٔ پادررکاب خط دو روزی بیش نیست غافل از فرصت مشو وقت تماشا نازک است . صائب (از آنندراج ). وقت نازکتر از آن موی میان گردیده ست رحم اگر بر دل صدپاره ٔ ما خواهی کرد. صائب .
مترادف و متضاد واژهدان
ظریف، لطیف دقیق زودرنج ترد، شکننده رقیق، کمرنگ باریک، لاغر ملوس نازنین (متضاد: زمخت)
فرهنگ طیفی واژهدان
لطیف، ملایم، مثل برگ گل لاغر، استخوانی، اسکلت، لاغراندام، کمعضله، باریک، پوست پیازی پوشالی، پفکی نفوذپذیر
فرهنگ نامهای فارسی
نام زنانه