ناز کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ناز کردن . [ ک َ دَ ](مص مرکب ) غنج . تدلل . (تاج المصادر بیهقی ). دلال . (دهار). داله . ادلال . عشوه گری . رجوع به ناز شود. ◄ تفاخر. استکبار. خودنمائی . تکبر : یارب این نودولتان را بر خر خودشان نشان کاین همه ناز از غلام ترک و استر می کنند. حافظ. ◄ بی رغبتی نمودن . امتناع کردن . مقابل نیاز کردن : که ناز کردن معشوق دل گداز بود. لبیبی . چو شش ماه از جدائی درد خوردم روا بود ار زمانی ناز کردم . (ویس و رامین ). چشم رضا و مرحمت بر همه باز می کنی چونکه به بخت ما رسد این همه ناز می کنی . سعدی . بکن چندانکه خواهی ناز بر من که من دستت نمی دارم ز دامن . سعدی . پیش کسی رو که طلبکار تست ناز بر آن کن که خریدار تست . سعدی . صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت . حافظ. و رجوع به ناز شود. - ◄ ناز کردن کسی را؛ دست مالیدن بر سر و روی کسی، نمودن محبت و شفقت را یا به قصد تسکین هیجان اندوه و غمی . (یادداشت مؤلف ).