ناری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ناری . (اِ) جن و پری . (آنندراج ) (غیاث اللغات ). ◄ (ص نسبی ) منسوب به آتش . آتشی . (ناظم الاطباء) : بیمار بد این ملکت زاو دور طبیب او آشفته شده طبعش هم مائی و هم ناری . منوچهری . چون باز خاک تیره شود خاکی ناچار باز نارشود ناری . ناصرخسرو. جان ناری یافت از وی انطفا مرده پوشید از بقای او قبا. مولوی . ◄ شکل ناری از مجسمات، جسمی باشد که چهار سطح مثلث متساویةالاضلاع بر آن محیط باشد. (یادداشت مؤلف ). ◄ (اصطلاح طب ) رنگی از رنگهای بول . (یادداشت مؤلف ) : و بول ناری و بوی آن تیز باشد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). ◄ روشن و شفاف و درخشنده همچو آتش . (بحرالجواهر). ◄ صفت سلاح گرم . سلاح آتشین از قبیل توپ و تفنگ . مقابل سلاح سرد مانند شمشیر و خنجر.رجوع به ناریة شود. ◄ دوزخی . (آنندراج ) (غیاث اللغات ). دوزخی . جهنمی . (ناظم الاطباء).
ناری . (اِخ ) از دهات دهستان مرکزی بخش فریمان شهرستان مشهد است . در ٢٤هزارگزی مغرب فریمان و ٤هزارگزی جنوب راه مالرو عمومی فریمان به مشهد قرار دارد. هوایش معتدل و آبش از قنات و محصولش غلات وبنشن است . ١٣٢١ تن سکنه دارد و مردمش به زراعت و مالداری مشغولند و صنعت دستی آنان قالیچه بافی است . راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٩ ص ٤١٦).
ناری . (اِخ ) دهی است از دهستان قلعه حمام بخش جنت آباد شهرستان مشهد در ٣٦هزارگزی شمال غربی صالح آباد واقع است . ناحیه ای کوهستانی و معتدل است . ده تن سکنه دارد.آبش از قنات و محصولش غلات است و اهالیش زارعند. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٩ ص ٤١٦).