میخ
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اِ.) شاش، بول.<br>
فرهنگ فارسی معین
(اِ.) میله فلزی برای اتصال تکههای چوب یا نصب چیزی به دیوار.
(اِ.) شاش، بول.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
میخ . (اِ) وتد. قطعه ٔ کوچک استوانه ای شکل فلزی و یا چوبی که دارای نوکی است تیز، و کلاهکی در سر دیگر دارد و آن را برای استحکام در جایی فرومی کنند. (از ناظم الاطباء). میله ٔ فلزی یا چوبی که یک سر آن باریک و تیز است و سردیگر پهن تر و یا دارای کلاهکی و آن را برای متصل کردن دو قطعه تخته یا فلز بکار برند و یا برای آویختن چیزی از وی بر دیوار و درخت و غیره کوبند و یا در زمین استوار کنند و چیزی چون طناب یا زنجیر بدان بند بنمایند. وتد. (دهار) (ترجمان القرآن جرجانی ). ترجمه ٔ وتد چه میخ آهنی و چه چوبین . (آنندراج ) (از انجمن آرا). طنب . وَح ّ. حیط. وتد [ وَ ت َ / ت ِ ] . وَتد. وَدّ. عیر. اشعث . عِران کوکب . (منتهی الارب ) : زمین جنب جنبان شد از میخ نعل هوا از درفش سران گشت لعل . فرخی . دو میخ پیش او (درودگر) بود. (کلیله ودمنه ). سوار مرکب اقبال سعد دین که سزد سم سمند ورا ماه نعل و میخ سها. سوزنی . چون بزر آب قدح کردند مژگان را طلی میخ نعل مرکبان شاه کشور ساختند. خاقانی . آن شنیدم که صوفیی می کوفت زیر نعلین خویش میخی چند. سعدی (گلستان ). سرو را پای فروشدبه زمین همچون میخ پیش بالاش ز بس دست که بر سر زده بود. اوحدی مراغه ای . سفله را منظور نتوان ساختن کو خوبروست میخ را در دیده نتوان کوفتن کو از زر است . جامی . تراشیده شد میخش از نخل طور به بیماری مردم چشم حور. ملاطغرا. پایداری و استقامت میخ شاید ار عبرت بشر گردد. ملک الشعراء بهار. - به نعل و میخ (یا به میخ و نعل ) زدن ؛ گاه مساعد و گاه مخالف گفتن در طریق وصول به مقصودی . (یادداشت مؤلف ). - ◄ به کنایه گفتن . به کنایتها ادای مقصود کردن . (یادداشت مؤلف ). - سیخ و میخ ایستادن ؛ راست و بی حرکت ایستادن . قائم ماندن . - گرمیخ ؛ گل میخ .رجوع به گل میخ شود. - گل میخ ؛ میخ آهنین درشت که بر سر کلاهکی نیم کره مانند دارد وتزیین درها را سابقاً به کار می برده اند. رجوع به همین کلمه در جای خود شود. - میخ آهنین ؛ مسمار. (یادداشت مؤلف ). : بر سیه دل چه سود خواندن وعظ نرود میخ آهنین در سنگ . (گلستان ). - میخ ِ پیچ ؛ نوعی میخ که قسمت پایین کلاهک آن تا سر نوک پیچ دارد و در کلاهک شکافی و آن را با چرخاندن در چوب یا دیوار و غیره فرو برند نه با کوفتن . - میخ چشم کسی بودن ؛ کنایه از مخل و خار چشم کسی بودن . (از آنندراج ). - میخ چشم کسی شدن ؛ مزاحم و سخت مراقب اعمال او شدن . و رجوع به ترکیب میخ چشم کسی بودن شود. - هزار میخ ؛ با میخ بسیار. دارای میخهای کثیر. خیمه ٔ هزار میخی . ◄ وتد خیمه و مسمار. (ناظم الاطباء). چوبها که بر زمین فرو برند و طنابهای چادر بر آن استوار کنند. مسمار. (یادداشت مؤلف ) : آسمان خیمه زد از بیرم [ و ] دیبای کبود میخ آن خیمه ستاک سمن و نسرینا. کسائی . خم آورد پشت سنان ستیخ سراپرده برکند هفتاد میخ . فردوسی . ملکی کش ملکان بوسه به اکلیل زنند میخ دیوار سراپرده به صد میل زنند. منوچهری . چون خیمه ٔ محکم نیک ستون است برداشته و طنابهای آن باز کشیده و میخهای محکم نگاهداشته . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٨٦). خیمه ملک است و ستون پادشاه و طناب و میخها رعیت . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٨٦). هرگه که او سست شد و بیفتاد نه خیمه ماند و نه طناب و نه میخ . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٨٦). در او شش ستون خیمه ٔ نیلگون ز سیمش همه میخ و از زرستون . اسدی . مگو زین در بارگه سر بتاب و گر سر چو میخم کشد در طناب . سعدی (بوستان ). وندر گلوی دشمن دولت کند چو میخ فراش او طناب در بارگاه را. سعدی . - میخ خود را کوبیده بودن ؛ جای پای خود را قرص کرده بودن . حرف خود را به کرسی نشانده بودن . - میخ دو سر ؛ که در هر دو سوی کلاهک مانند دارد یا هر دو سر آن تیز نیست . - ◄ مجازاً چیزی غیر موافق با وضع اصلی و خلاف منظور. - امثال : مثل ِ میخ دو سر [میخ دو شاخ ]، که به زمین فرو نرود. (امثال و حکم دهخدا). میخ دو سر به زمین فرونرود . میخ طویله ٔ پای خروس ؛ بالایی سخت کوتاه . (یادداشت مؤلف ). کوتاه قد. سخت کوتاه قامت . ◄ سوزن . ◄ سنجاق . ◄ قلاب . ◄ سیخ . ◄ پانه . (ناظم الاطباء). ◄ قلمه ٔ درخت . (یادداشت مؤلف ). ◄ چوبدستی چوپانان . (ناظم الاطباء). ◄ سرسکه . (ناظم الاطباء) (یادداشت مؤلف ). مهر. مهرپول . قالب سکه . (از یادداشت مؤلف ). آهنی که بر وی نقش مطلوب را که بر سکه منقوش خواهند ساخت بطور وارو کنده کاری کنند یا بطور برجسته پدید آرند و در بن قالب نهند و سپس زر یا سیم یا فلز دیگر گداخته را بر آن ریزند تا قطعه های مسکوک با نقش مطلوب حاصل گردد. سکه ٔ درم و دینار. آهنی که نگار پول بر سر آن کنده باشند. (یادداشت مؤلف ). سکه ٔ درم . (از آنندراج ). به معنی سکه ٔ درم نیز آمده . (انجمن آرا) : درم را یکی میخ نو ساختیم سوی شادی و فرخی تاختیم . فردوسی . درم را همی میخ سازید نیز سبک داشتن بیشتر زین چه چیز. فردوسی . با نام او و کنیت او ملک ساخته ست چون میخ با شیانی و چون مهر با نگین . فرخی . هزاران طرف زرین طوق بسته همه میخ درستک ها شکسته . نظامی . - میخ درم ؛ سکه را گویند و آن آهنی باشد که نقش زر و پول بر آن کنده باشد. (برهان ). سکه و آن آهنی باشد که بر درم و دینار زنند تنها میخ نیز بدین معنی آمده . (آنندراج ). سکه . نشان زر. (زمخشری ) : از آن پس دگر کرد میخ درم همان میخ دینار و هر بیش و کم . فردوسی . بر سر کل خورد یکی خایسک چون به هنگام مهر میخ درم . سنائی . - میخ دینار ؛ قالب دینار. سرسکه و آن آهنی باشد که بر دینار زنند بلکه تنها میخ نیز بدین معنی آمده . (آنندراج ). - میخ دیناری ؛ قالب سرسکه ٔ مربوط به دینار. سرسکه . ◄ میخ درم است که سکه باشد. (برهان ). ◄ توسعاً سکه ٔ زر یا سیم . سکه ٔ زر. (ناظم الاطباء). ◄ ناسره . (فرهنگ اوبهی ). ◄ سربند و عصابه . (ناظم الاطباء). ◄ (اصطلاح نجومی ) این کلمه در پیش از اسلام به معنی وتد مفرد اوتاد در علم نجوم استعمال می شده است . (یادداشت مؤلف ). ◄ بول و شاش . (ناظم الاطباء). به معنی شاش هم آمده که بول باشد. (برهان ). رجوع به مصدر میختن شود.
میخ . [ م َ ] (ع مص ) خرامیدن . (منتهی الارب از ماده ٔ م ی خ ). خرامان رفتن . (ناظم الاطباء).