موسیجه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
موسیجه . [ ج َ / ج ِ ] (اِ)موسیچه . مرغی است شبیه به فاخته . (جهانگیری ) (آنندراج ). مرغی است چند فاخته و همرنگ او. (لغت فرس اسدی نسخه ٔ خطی نخجوانی ). مرغکی است چون فاخته که بیشتر در خانه ها و طاقها تخم گذارد. ماسوچه . موسیچه . دبسی . (از یادداشت مؤلف ). صلصل . پرنده ٔ کوچکی است یا آن فاخته است . لیث گفته است : پرنده ای است که عجم آن را فاخته گوید و گفته شده است که همانند آن است و ازهری گفته است : آن همان پرنده است که موشجه یا موسجه نامند. (از تاج العروس ). صلصل .(ازهری ) (یادداشت مؤلف ). دبسی . (زمخشری ) (دهار). مرغکی سپید گون بود مانند قمری . مرغی است سفیدرنگ شبیه قمری . (فرهنگ اوبهی ) (از صحاح الفرس ) : موسیجه و قمری چو مقریانند از سروبنان هر یکی نُبی خوان . خسروی (از لغت فرس اسدی ). بلبل به غزل طیره کند اعشی را موسیجه همی بانگ کند موسی را. منوچهری . موسیجه همی گوید یا رازق رزاق روزی ده و جانبخش تویی انسی و جان را. سنایی . به بهار و شکوفه خوش سازد نحل و موسیجه لحن موسیقار. خاقانی . خه خه ای موسیجه ٔ موسی صفت خیز و موسیقار زن در معرفت . عطار. همچو موسی دیده ای آتش ز دور لاجرم موسیجه ای در کوه طور. عطار. اگر موسی نیم موسیجه هستم درون سینه موسیقار دارم . مولوی (از انجمن آرا). سرو در حالت است از آنکه نواخت صوت موسیجه ساز موسیقار. امامی هروی (از انجمن آرا).