مهی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مهی . [ م ِ ] (حامص ) بزرگی . سری . سروری . سرداری . (آنندراج ). عظمت . کِبَر. مقابل کهی . مقابل صغر : بدو گفت بی تو نخواهم مهی نه اورنگ و نه تاج و طوق شهی . فردوسی . اگر شهریار تو زین آگهی نیابد نزیبد برو بر مهی . فردوسی . همه سو فرار است بهر از مهی همی نام بینم ز شاهنشهی . فردوسی . گر که سرمایه ٔ مهی هنر است هنرش را پدید نیست کنار. فرخی . خلق را داند کرد او مهی و داند داشت چه به پاداشن نیک و چه به بد بادافراه . فرخی . بر فرخی و بر مهی گردد ترا شاهنشهی این بنده را گرمان دهی وان بنده را گرمانیه . منوچهری . که چون از گزافش بزرگی دهی نه ارج تو داند نه آن مهی . اسدی (گرشاسب نامه ). به سهم و سپه داشت باید شهی که چون این دو نَبْوَد نپاید مهی . اسدی . در دست امیر و شاه ندهم بر آرزوی مهی مهارم . ناصرخسرو. اگر تو چند به مال وبه ملک ده چو منی به مال سوی تو ناید ز من کمال و مهی . ناصرخسرو. گر ببندی قصبی بر سرم از روی مهی نگشایم ز غلامیت میان را چو قصب . سنائی . بدانم که در وی شکوه مهی است وگرنه کند بانگ و طبل تهی است . سعدی (بوستان ). که من فر فرماندهی داشتم بسر بر کلاه مهی داشتم . سعدی (بوستان ).
مهی . [ م َ ] (ع اِ) نوعی از بلور. (برهان ). حجرالبلور. بلور معدنی . سنگ بلور. بلور کوآرتز. ◄ برخی گویند سنگی است سفید یکرنگ و زنان چون در وقت زاییدن ازگردن آویزند زاییدن بر ایشان آسان گردد. (برهان ).
مهی . [ م َهَْی ْ ] (ع اِمص ) اسم از امهاء. درازکردگی رسن اسب . رجوع به امهاء شود.