مهیا
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مهیا. [ م ُ هََ ی ْ یا ] (ع ص ) آماده شده . ساخته شده . کار راست و نیکو کرده شده . شکرده شده . مهیاء [ م ُ هََ ی ی َ ءْ ] . آماده . حاضر و آماده . راست . ساخته . مستعد. برساخته . سیجیده . آراسته . مُعَدّ. حاضر. شکرده . (مجمل اللغة). آسغده : اجابت کرد و مهیا شد امیرالمؤمنین از برای ایستادگی در آن کاری که به او حواله نمود خدا. (تاریخ بیهقی ص ٣١١). ویران دگر ز بهر چه خواهد کرد باز این بزرگ صنع مهیا را. ناصرخسرو. وانگه کزین مزاج مهیا جدا شوند چیزند یا نه چیز عرض وار بگذرند. ناصرخسرو. ملک جوان است و شهریار جوان است کار مهیا و امر و نهی روان است . مسعودسعد (دیوان ص ٤٥). مسعود جهانگیر جهاندار که ایزد داده ست بدو ملک مهیا و مهنا. مسعودسعد. هرچیز که خواهی همه از دهر میسر هر کام که جوئی همه از بخت مهیا. مسعودسعد. بدو باید پیوست ... آنگاه ... انابت مفید نباشد نه راه بازگشتن مهیا و نه عذر تقصیرات خواستن مسموع . (کلیله و دمنه ). نه شاخ از بر بیخ باشد مرتب نه بار از بر برگ باشد مهیا. خاقانی . بر دل موئین و جان مؤمنش مهرچهردین مهیا دیده ام . خاقانی . گوسفند فلک و گاو زمین را به منی حاضر آرند و دو قربان مهیا بینند. خاقانی . کس نیست در ده ارچه علفخانه ای بجاست کس بر علف چه نزل مهیا برافکند. خاقانی . قومی به سمرقند مقام ساخته و ساز وعدت تمام ساخته مستعد و مهیااند. (سلجوقنامه ٔ ظهیری ص ١١). مهیا فرماید از برای وی در این عزا راجحه ٔ صبر جمیل را چنانکه در غزا فاتحه ٔ نصر جلیل را. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). به دل بترک وفا گفت و ترک گریه به چشم ببین که کرد مهیا دگر چه کار بمن . درویش واله هروی . - مهیا داشتن ؛ آماده و حاضر داشتن : وان چنگ گردون وش سرش ده ماه نو خدمتگرش ساعات روز و شب درش مطرب مهیا داشته . خاقانی . ملک را خنده گرفت ... پس بفرمود تا آنچه مأمول اوست مهیا دارند و بدلخوشی برود. (گلستان ). تا برقرار ماضی مهیا دارند. (گلستان ). - مهیا شدن ؛ آماده شدن . بساختن . مستعد شدن .حاضریراق شدن . کمر بستن . آستین برچیدن . آستین برزدن . ساخته بودن، تقطیر، مهیا شدن برای کارزار. تکور. تشمر. مهیا شدن برای کار : داد خرد بده که جهان ایدون از بهر عقل و عدل مهیا شد. ناصرخسرو. آنجاش نخواندند تا به دانش آن شهره مکان را نشد مهیا. ناصرخسرو. بیا تا بقا را مهیا شویم که آنجای بس ناخوش و بینواست . ناصرخسرو. - مهیا کردن ؛ آماده کردن . تیار کردن . اعداد. ساختن . برساختن : مهیا کرد پنج ارکان ملت را به چار ارکان که هریک جدولی بوده ست کز دریای او آمد. خاقانی . مهیا کند روزی مار و مور. سعدی (بوستان ). - مهیا گردیدن ؛ دم آماده گشتن و دست دادن فرصت : بیدلی را که دمی با تو مهیا گردد قیمت هر دو جهان نیمه ٔ آن یک دم نیست . خاقانی .