مهور
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مهور. [ م َهَْ وَ ] (اِ) گیاهی است و آن در زمین عرب می باشد بوقتی که ماه در نقصان نباشد آن را بگیرند تا منفعت بخشد و آن را عربان بساق القمر و بصاق القمر و بزاق القمر خوانند و زبدالقمر نیز گویند. (برهان ) (آنندراج ). اسم هندی حماحم است . حجرالقمر . سنگ قمر. رغوةالقمر. افروسالین . ◄ بعضی گویند سنگی است که آن را در شبهای افزونی ماه یابند و آن سفید و شفاف می باشد ساییده به خورد مصروع دهند نافع بود. (برهان ) (آنندراج ).
مهور. [ م ُ ] (ع اِ) ج ِ مَهر، کابین زن . (منتهی الارب ). رجوع به مهر شود.
مهور.[ م ُ ] (ع مص ) زیرک و رسا گردیدن و استادی کردن . مَهر. مهار. مهارة. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).