مهدی اخوان ثالث | آخر شاهنامه | بازگشت زاغان
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
در آستان غروب بر آبگون به خاکستری گراینده هزار زورق سیر و سیاه میگذرد نه آفتاب، نه ماه بر آبدان سپید هزار زورق آواز خوان سیر و سیاه یکی ببین که چه سان رنگها بدل کردند سپهر تیره ضمیر و ستاره روشن جزیرههای بلورین به قیر گون دریا به یک نظاره شدند چو رقعههای سیه بر سپید پیراهن هزار همره گشت و گذار یکروزه هزار مخلب و منقار دست شسته ز کار هزار همسفر و همصدای تنگ جبین هزار ژاغر پر گند و لاشه و مردار بر آبگون به خاکستری گراینده در آن زمان که به روز گذشته نام گذاریم، و بر شب آینده در آن زمان که نه مهر است بر سپهر، نه ماه در آن زمان، دیدم بر آسمان سپید ستارگان سیاه ستارگان سیاه پرنده و پر گوی در آسمان سپید تپنده و کوتاه