مهدی اخوان ثالث | آخر شاهنامه | با همین دل و چشمهایم، همیشه
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
با همین چشم، همین دل دلم دید و چشمم میگوید آن قدر که زیبایی رنگارنگ است، هیچ چیز نیست زیرا همه چیز زیباست، زیباست، زیباست و هیچ چیز همه چیز نیست و با همین دل، همین چشم چشمم دید، دلم میگوید آن قد که زشتی گوناگون است، هیچ چیز نیست زیرا همه چیز زشت است، زشت است، زشت است و هیچ چیز همه چیز نیست زیبا و زشت، همه چیز و هیچ چیز و هیچ، هیچ، هیچ، اما با همین چشمها و دلم همیشه من یک آرزو دارم که آن شاید از همه آرزوهایم کوچکتر است از همه کوچکتر و با همین دل و چشمم همیشه من یک آرزو دارم که آن شاید از همه آرزوهایم بزرگتر است از همه بزرگتر شاید همه آرزوها بزرگند، شاید همه کوچک و من همیشه یک آرزو دارم با همین دل و چشمهایم همیشه