منوقان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
منوقان . [ م َ ] (اِخ ) منوغان . منوجان . منوکان . شهری است به کرمان : سلطان بایزید را جهت اموال هرموز به طرف منوقان روانه کرد. (تاریخ گزیده ص ٧٤١). رجوع به منوکان شود.
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
منوقان . [ م َ ] (اِخ ) منوغان . منوجان . منوکان . شهری است به کرمان : سلطان بایزید را جهت اموال هرموز به طرف منوقان روانه کرد. (تاریخ گزیده ص ٧٤١). رجوع به منوکان شود.