منها
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مِ) [ ع. ]<BR>۱- (حر اض. + ضم) از آن (مونث یا جمع).<BR>۲- (اِ.) تفریق، کاهش (ریاضی).<br>
فرهنگ فارسی معین
(مِ) [ ع. ] ۱- (حر اض. + ضم) از آن (مونث یا جمع). ۲- (اِ.) تفریق، کاهش (ریاضی).
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
منها. [ م ِ ] (ع حرف جر + ضمیر) مأخوذ از تازی، به معنی از آن، که در تفریق حساب استعمال می کنند. یعنی موضوع شده از آن و تفریق شده از آن . (ناظم الاطباء). - منها ساختن ؛ منها کردن . مفروق را از مفروق منه بیرون کردن . (ناظم الاطباء). رجوع به ترکیب بعد شود. - منها کردن ؛ افکندن . انداختن . کم کردن . استثناء کردن . وضع کردن . موضوع کردن . تفریق کردن . عددی را از عددی باقی فاضل کردن . (یادداشت مرحوم دهخدا).
مترادف و متضاد واژهدان
تفریق، کسر (متضاد: جمع) بهجز