منقبض
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
منقبض . [ م ُ ق َ ب ِ ] (ع ص ) درکشیده و ترنجیده شده . ◄ فراهم آمده . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). درهم فشرده . باهم آمده . مقابل منبسط. (یادداشت مرحوم دهخدا) : اطراف چنان فراهم و منقبض که گویی در صره ای بستستی . (کلیله و دمنه ). ◄ گرفته شده . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). گرفته شونده . (غیاث ) (آنندراج ). ◄ روی درهم کشیده و ترشروی . (ناظم الاطباء). گرفته خاطر. (یادداشت مرحوم دهخدا). - منقبض شدن ؛ گرفتگی پیدا کردن . آژنگ گرفتن . روی درهم کشیدن . (یادداشت مرحوم دهخدا). - منقبض گردیدن ؛روی درهم کشیدن . مکدر شدن . دلگیر شدن : منقبض گردند بعضی زین قصص زآنکه هر مرغی جدا دارد قفص . مولوی (مثنوی چ رمضانی ص ٢٤٨). ◄ تنگ بسته شونده . (غیاث ) (آنندراج ). تنگ بسته شده . (ناظم الاطباء). ◄ ستبر و غلیظ : آب چشمت شور کرد و آب گوشت تلخ و خوار آب بینی منقبض وآب دهانت نوش بار. سنائی (دیوان چ مصفا ص ١٤١).