منشم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
منشم . [ م َ ش ِ / ش َ ] (اِخ ) نام زنی است عطارة. (مهذب الاسماء). دختر وجیه که در مکه بوی خوش می فروخت و منها المثل : اشأم من عطر منشم، گویند چون تازیان آهنگ پیکار می کردند اگر از خوشبوی این دختر به خود می مالیدند کشتار بسیار می شد و این مثل از آنجا آمده . (ازمنتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
منشم . [ م َ ش ِ / ش َ ] (ع اِ) بار درختی است سیاه و بدبوی . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ حب البلسان . (مفاتیح العلوم خوارزمی ). دانه ٔ بلسان . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
منشم . [ م َ ش ِ / ش َ ] (ع اِ) خوشبویی است که به دشواری کوفته شود یا قرون السنبل است که زهری است درحال کشنده . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء).