منتجب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
منتجب . [ م ُ ت َ ج ِ ] (ع ص ) برگزیننده و انتخاب کننده و پسندکننده . (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ آنکه پوست از درخت بازمی کند. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). رجوع به انتجاب شود.
منتجب . [ م ُ ت َ ج َ ] (ع ص )برگزیده و مختار. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). پسندیده و گزیده و مقبول . (ناظم الاطباء) : ناصح ملک شه ایران ایرانشاه آن که نزاد از نجبا دهر چنو منتجبی . سنائی (دیوان چ مصفا ص ٣٢٠). نک عصا آورده ام بهر ادب هر خری را کو نباشد منتجب . مولوی (مثنوی چ رمضانی ص ٢٦٠). جمله صحرا را چرد او تا به شب تا شود زفت و عظیم و منتجب . مولوی (ایضاً ص ٣٢٧). مشتغل ماندند قوم منتجب روز رفت و شد زمان ثلث شب . مولوی (ایضاً ص ٤٠٨).