ملک دار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ملک دار. [ م ُ ] (نف مرکب ) زمین دار و دارای ملک . (ناظم الاطباء). ◄ صاحب مملکت . آنکه کشور در تصرف و فرمان اوست . پادشاه . فرمانروا : شهرگیر و درگشای و دین پرست و کین ستان ملک دار و ملک بخش و کامجوی و کامیاب . امیرمعزی . سلطان شرق شاه قدرخان ملک دار ملک پدر گرفت به تأیید کردگار. سوزنی . خورشید ملک داران مسعودبن حسن کز کاخ اوست مطلع خورشید آسمان . سوزنی . هرآینه ملک دار محجب و شهریار مغلب و فقیر مستضعف ... در بر او یکسان . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ ١ تهران ص ٤٥٧). که دارد فراغ آنکه میلی ندارد نه با دار ملکش نه با ملک دارش . لطف اﷲ نیشابوری (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ◄ (اِخ ) مراد خدای تعالی است که دارنده ٔ ملک جاودانی است : تراست ملک و تویی ملک دار و ملکت بخش ترا سزاست خدایی به هر زبان الحق . انوری (دیوان چ مدرس رضوی ص ٢٧٣).