ملک داری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ملک داری . [ م ُ ] (حامص مرکب ) حکومت و فرمانروایی . (ناظم الاطباء) : به ملک داری تا بود بود و وقت شدن بمانداز او به جهان چون تو یادگار پسر. فرخی . پنج پسر داشت همه به رجاحت عقل و رزانت رای و اهلیت ملک داری و استعداد شهریاری آراسته . (مرزبان نامه چ قزوینی ص ١٢). ملک داری با دیانت باید و فرهنگ و هوش مست و غافل کی تواند، عاقل و هشیار باش . سعدی (کلیات چ مصفا ص ٨٢٩). عهده ٔ ملک داری کاری است عظیم . (نصیحة الملوک سعدی، کلیات چ فروغی ص ٨). و رجوع به ملک دار شود.