ملام
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ملام . [ م َ ] (ع مص ) نکوهیدن . ملامة. لَوم . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). مصدر میمی است به معنی ملامت کردن . (غیاث ) (آنندراج ). و رجوع به ملامت شود. ◄ (اِمص ) نکوهش . سرزنش . ملامت . سرکوفت . بیغار. بیغاره . گواژه . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : جواب دادم و گفتم مرا از آنچه گذشت مکن ملامت ازایرا که نیست جای ملام . فرخی . روز میدان ترا به رنج کشد اسب و بر اسب نیست جای ملام . فرخی . گر مثل خصم را بیازارد خویشتن را خجل کند به ملام . فرخی . غلام و جام می را دوست دارم نه جای طعنه و جای ملام است . منوچهری . منزه است گه جود طبع او ز ملال مقدس است گه شکر عقل او ز ملام . امیرمعزی (دیوان چ اقبال ٤٥٩). هرکه در عشق مرا خام شناسد ز حسد به سر تو که سزاوار عتاب است و ملام . امیرمعزی (ایضاً ص ٤٦٣). گر ز خدمت دور ماندن لذتی باشد بزرگ من بدین دولت نیم مستوجب عیب و ملام . امیرمعزی (ایضاً ص ٤٧١). آنکه بود اندر وزارت بی ملام و بی ملال در ملال عمر او گشتی سزاوار ملام . امیرمعزی (ایضاً ص ٤٧٦). ملام نیست بر آن کس که بر تو گوید مدح که بر حکیم ز مدح کریم نیست ملام . سوزنی . گر لئیمی پوشد آن کسوت به چشم اهل عقل هست بر پوشنده بی اندام و بر درزی ملام . سوزنی . در صورتی که دیده جمالش صورنگار زو شاهدی گرفته و رفته ره ملام . خاقانی . بر این موجبات بر مداومت اقداح مدام توفر می نمود و از قداح ملام توقی نمی کرد.(جهانگشای جوینی ). اگر ملول شدی یا ملامتم گویی اسیر عشق نیندیشد از ملال و ملام . سعدی . - بی ملام ؛ بدون نکوهش . بدون سرزنش . آنچه نکوهش و سرزنش را سزاوار نباشد : دل در ستایش هنرش هست بی ملال جان در پرستش خردش هست بی ملام . امیرمعزی (دیوان چ اقبال ص ٤٦٨). بر زمین آزادگان در خدمت تو بی ملال بر فلک سیارگان در بیعت تو بی ملام . امیرمعزی (ایضاً ص ٤٧٣). گر ببخشاید بود بخشایش او بی ملام ور بیامرزد بود آمرزش او بی ملال . امیرمعزی (ایضاً ص ٤٤٧). ◄ (اِ) جای ملامت . (غیاث ) (آنندراج ).
ملام . [ م ُ ] (ع ص ) نکوهش کرده شده . (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).