مقیس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مقیس . [ م َ ] (ع ص ) قیاس شده . (ناظم الاطباء). ◄ در اصطلاح علم اصول به معنی فرع باشد چنانکه مقیس علیه به معنی اصل است . (از کشاف اصطلاحات الفنون ). در هر قیاس، قانون معینی به کمک قیاس، در موردی از موارد سکوت قانون بکار برده می شود، آن قانون را اصل یامقیس علیه نامند و آن مورد سکوت را فرع یا مقیس نامیده اند. (ترمینولوژی حقوق، تألیف جعفری لنگرودی ).