مقنیاطیس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مقنیاطیس . [ م ِ ] (معرب، اِ) مغناطیس . (از فهرست ولف ). مقناطیس . سنگ آهن ربا : تو از مقنیاطیس گیر این نشان که او را کسی کرد آهن کشان . فردوسی . و رجوع به مغنیاطیس و مغناطیس و مقناطیس شود.
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مقنیاطیس . [ م ِ ] (معرب، اِ) مغناطیس . (از فهرست ولف ). مقناطیس . سنگ آهن ربا : تو از مقنیاطیس گیر این نشان که او را کسی کرد آهن کشان . فردوسی . و رجوع به مغنیاطیس و مغناطیس و مقناطیس شود.