مقمور
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مقمور. [ م َ ] (ع ص ) مغلوب شده در قمار. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). باخته در قمار : و آن گلبن آراسته ناکرده قماری از جامه برهنه شده چون مردم مقمور. امیرمعزی (دیوان چ اقبال ص ٣٤٣). پادشاه بود و کودک و مقمور به چنان زخمی . (چهارمقاله ص ٧٠). - امثال : اخجل من مقمور . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ◄ (اِ) بدی و شر. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).