مقشر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مقشر. [ م ُ ق َش ْ ش ِ ] (ع ص ) آن که پوست از روی مردمان بازکند. (مهذب الاسماء). ◄ آنکه قشر و پوست از چیزی برمی گیرد. (ناظم الاطباء).
مقشر. [ م ِ ش َ ] (ع ص ) ستیهنده در سؤال . (منتهی الارب ) (آنندراج ). ستیهنده و الحاح کننده در سؤال . (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
مقشر. [ م ُ ق َش ْ ش َ ] (ع ص ) پوست دور کرده شده و این از تقشیر است که به معنی پوست دور کردن باشد. (غیاث ) (آنندراج ). قشر برآورده شده و پوست کنده شده و سپیدشده . (ناظم الاطباء). پوست بازکرده . پوست کرده . پوست کنده و سپید کرده . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : ترا بهره از علم خار است یا که مرا بهره از علم مغز مقشر. ناصرخسرو. غذا کشکاب و اسفاناخ و باقلی و ماش مقشر باید. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). گفتم سرش بگشای، وی بگشاد کمک مصری و مغز بادام مقشر و شکر و کعب الغزال بود. (ترجمه ٔ رساله ٔ قشیریه چ فروزانفر ص ٢٥٦). - بادام مقشر ؛ مغز بادام پوست دورکرده . (ناظم الاطباء). - جو مقشر؛ جو سپیدکرده . (ناظم الاطباء). جو پوست کنده . بلغور جو. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - مقشر کردن ؛ پوست باز کردن . پوست کردن . پوست کندن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ◄ واضح . صریح . (از اقرب الموارد). صریح . بی پرده . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : ثبوت آن هم از آن طریق است که ثبوت زنا به گواهان عدول و لفظ صریح که چهار مرد عدل گویند به لفظ صریح مفسر و مقشر که ... (کشف الاسرار ج ٣ ص ٦٧٣). در قشر بمانده کی توان دید مقصود خلاصه ٔ مقشر. سنائی (دیوان چ مصفا ص ١٥٦). عاجز شوم و فروگذارم نیکو باشد سخن مقشر. (از سندبادنامه، یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ◄ رجل مقشر؛ مرد عریان . (اقرب الموارد). ◄ (اِ) پسته مغز. (مهذب الاسماء). فلان یتفکه بالمقشر؛ ای بالفستق . (اقرب الموارد).