فرهنگ لغت

مقبلی

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

مقبلی . [ م ُ ب ِ ] (حامص ) نیکبختی . خوشبختی . خوش اقبالی . سعادتمندی : آن را که طوق مقبلی اندر ازل خدای روزی نکرد چون نکشد غل مدبری . سعدی . گو شرف قبول تو یافته ام ز مقبلی ورچه که دور بوده ام از در تو ز مدبری . ابن یمین . و رجوع به مقبل شود.

معنی مقبلی | فرهنگ لغت