معد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
معد. [ م َ ] (ع اِ) خصیةالثعلب را گویند. (برهان ) (آنندراج ). دارویی که آن را سعلب و یا خصیةالثعلب نامند. (ناظم الاطباء). خصی الثعلب است . (تحفه ٔ حکیم مؤمن ). و رجوع به خصی الثعلب شود.
معد. [م َ ع َدد ] (اِخ ) ابن منصور بن قائم بن مهدی عبیداﷲ فاطمی عبیدی، ملقب به المعزلدین اﷲ (معز فاطمی ) صاحب مصر و افریقیه (٣١٩-٣٦٥ هَ. ق .) یکی از خلفای فاطمی مصر است . در «المهدیة» مغرب به دنیا آمد و به سال ٣٤١ هَ . ق . پس از درگذشت پدرش به خلافت رسید و سردار خود «جوهر» را با سپاهی گران برای سرکوبی گردنکشان به بلاد مغرب فرستاد و او «فاس » و «سجلماسه » را بگشود و بلاد افریقیه (به جز «سبته » که در تصرف بنی امیه ٔ اندلس باقی ماند) مطیع وی شدند. هنگامی که خبر مرگ کافور اخشیدی فرمانروای مصر به او رسید «جوهر» را به سوی مصر روانه ساخت و او مصررا فتح کرد. (به سال ٣٥٨ هَ . ق .). و حدود شهر «قاهره » را بنا نهاد (٣٥٩-٣٦١) و آن را «قاهره ٔ معزیه » نامید. معد به سال ٣٦١ «بلکین بن زیری صنهاجی » را از جانب خود به حکومت افریقیه گماشت و خود از «منصوریه » (مرکز حکومت خود در مغرب ) خارج شد و به سال ٣٦٢ واردقاهره گردید. و قاهره بعد از این تا آخر فرمانروایی فاطمیان مقر حکومت این سلسله شد. وی مردی عاقل و دوراندیش و دلیر و ادیب بود و اشعار لطیفی بدو منسوب است . ابن هانی اندلسی او را مدح کرده است . (از اعلام زرکلی ج ٨ چ ٢ ص ١٧٩). و رجوع به همین مأخذ و وفیات الاعیان چ محمد محیی الدین عبدالحمید ج ٤ صص ٣١٢-٣١٦ شود.
معد. [ م َ ع ِ / م ِ ع َ ] (ع اِ) ج ِ معدة.(منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). و رجوع به معدة شود.