مرتب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مرتب . [ م ُ رَت ْ ت َ ] (ع ص ) در جای خود قرار داده شده . در مرتبه ٔ خود قرار گرفته . (از اقرب الموارد) (از متن اللغة). ترتیب داده شده . (آنندراج ). راست و درست کرده شده و درجه به درجه در مرتبه و مقام هر کدام آورده شده . (غیاث اللغات ). متسق . منتظم .بسامان . (یادداشت مرحوم دهخدا). پیاپی . پی در پی . - مرتب ساختن ؛ منظم کردن . نظم و ترتیب دادن . - ◄ ترتیب دادن . تعبیه کردن : دو جانبش دو دروازه گشاده و همه را شرفه و کنگره و سنگ اندازمرتب ساخته . (ظفرنامه ٔ یزدی، از فرهنگ فارسی معین ). - مرتب شدن ؛ منظم شدن . به ترتیب قرار گرفتن . به جای خود قرار گرفتن : تا بر هر طرفی مردان کار دیده تجربت یافته مرتب شوند. (جوامعالحکایات، از فرهنگ فارسی معین ). - مرتب کردن و مرتب گرداندن ؛ منظم کردن . در صف و ردیف و رده قرار دادن . به خطقرار دادن . به جای خود قرار دادن : حجاج بن یوسف از روی دیگر درآمد با لشکر بسیار و ایشان را مرتب می کرد. (تاریخ بیهقی ص ١٨٨). ده انگشت مرتب کرد بر کف . (گلستان ). - ◄ آماده و بسیجیده کردن . آراستن و رو به راه کردن : اسب وی به کنیت خواستار و بتعجیل مرتب کردند و باز گشت . (تاریخ بیهقی ص ٣٨٠). - ◄ تدوین کردن . ترتیب دادن : و مثال می دهیم که در اصل کتاب مرتب کرده شود. (کلیله و دمنه )... وخلاصه آن فن باشد مرتب گرداند. (اوصاف الاشراف، از فرهنگ فارسی معین ): به دل دارم ز برق شعله های آه سامانی مرتب کرده ام از مصرع برجسته دیوانی . میرزا بیدل (آنندراج ). ◄ ثابت و استوار گردانیده شده . (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از متن اللغة). برقرار. پابرجا. استوار : نه شاخ از بر بیخ باشد مرتب نه بار از بر برگ باشد مهیا. خاقانی . ◄ مدون . تدوین شده . رجوع به مرتب کردن شود. ◄ در تداول، کامل . ◄ ملازم . گمارده : و صد مرد سلاح در زیر جامه پوشیده پیرامن انوشروان مرتب بودند. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ٩٠). - مرتب گردانیدن ؛ گماردن : منذر او را [ بهرام گور را ] تربیت نیکو می کرد و پسرش نعمان بن المنذر را در خدمت او مرتب گردانید و چون پنج شش ساله شد... (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ٧٥). ◄ جایگیر. گمارده . منصوب : و نقیبان با آن قوم تاختند سوی احمد و ساقه و مقدمان که بر لب رود مرتب بودند. (تاریخ بیهقی ص ٣٥٢). هر چند کمین هاچند بار قصد کرده بودند خواجه احمد کدخدایش و آن قوم که آنجا مرتب بودند احتیاطها کرده بودند. (تاریخ بیهقی ص ٣٥٣). ◄ راتبه بگیر. موظف . (فرهنگ فارسی معین ). - پیک مرتب یا سواران مرتب ؛ که در فواصل معینی بین ولایات گمارده می شدند تا نامه یا پیغام را دست به دست کرده و به مقصد برسانند : خود بدویدی بسان پیک مرتب خدمت او را گرفته چامه به دندان . رودکی . متواتر شده ست نامه ٔ فتح گشته ره پر مرتب و جماز. فرخی (دیوان چ دبیرسیاقی ص ٢٠٢). خبر به زودی به بندگان رسید که سواران مرتب ایستانیده بودند بر راه سرخس آوردن اخبار را. (تاریخ بیهقی ). و بوسهل و سوری سواران مرتب داشته اند بر راه سرخس تا به نشابور. (تاریخ بیهقی ). ◄ پرورده : بصل مرتب ؛ سرکه پیاز. (یادداشت مرحوم دهخدا). ◄ (اِ) راتبه . وظیفه . مقرری . (دزی ج ١ ص ٥٠٨ از فرهنگ فارسی معین ) : گفت ای جوانمرد این مسجد را مؤذنانند قدیم و هر یک را پنج دینار مرتب داشته ام . (گلستان ).
مرتب . [ م ُ رَت ْ ت ِ ] (ع ص ) منظم کننده . ترتیب دهنده . در ترتیب و نظم آورنده . (ناظم الاطباء). ◄ مرتبه دار. این گونه کسان در مجلس شاهان جائی معین داشتند که در آنجا می نشستند و یا می ایستادند. (فرهنگ فارسی معین ) : دبیری معروف مرتب بودی در درگاه کی مرتبت هاء مردم نگاه داشتی از فرزندان تا اصفهبدان تا سرهنگان تا حاجبان . (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ٤٩). و اینها مرتب خدمت بودند و آینده و رونده بسیار بودند همه از او مرزوق و محفوظ. (چهار مقاله ). ایاز را بخواند و آن زلفین بریده بدید سپاه پشیمانی بر دل او تاختن آورد... و از مقربان و مرتبان کس را زهره ٔ آن نبود که پرسیدی که سبب چیست . (چهارمقاله ). ◄ کسی که صنوف مرتب سازد. (از سمعانی ). ◄ ثابت کننده . استوارکننده . (ناظم الاطباء). نعت فاعلی است از ترتیب . رجوع به ترتیب شود.