معدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
معدن . [ م َ دِ ] (ع اِ) اصل و مرکز هر چیزی . (منتهی الارب ). مکان و اصل و مرکز چیزی . ج، معادن . (آنندراج ). اصل و مرکز هر چیزی و هر جایی که در آن چیزی باقی ماند. (ناظم الاطباء). جای . جایگاه . مکان . محل . مرکز هر چیز. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). مکان هر چیزاصل و مرکز آن است . (از اقرب الموارد) : فرخار بزرگ نیک جایی است گر معدن آن بت نوایی است . رودکی (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). قصبه ٔ این ناحیت شهر است که اسبیجاب خوانند شهری بزرگ است و با نعمت بسیار... و معدن بازرگانان همه ٔ جهان است . (حدود العالم ). اندر دریا معدن مرجان است سخت بسیار. (حدود العالم ). و در دریای کنافه معدن مروارید. (حدود العالم ). ز برد یمانی و تیغ یمن دگر هرچه بد معدنش در عدن . فردوسی . از آن پس تن جانور خاک راست سخنگوی جان معدن پاک راست . فردوسی . از ایرا ز شاهان سرت برتر است که دریای تو معدن گوهر است . فردوسی . ما را گفتی میا بیش بدین معدنا ما را دل سوخته ست عشق و ترا دامنا. ابوالحسن اورمزدی . ای سراپای معدن خرمی چشم تو بردِلْم ْ نهاده کمی . خسروی (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). چه گفت گفت مرا جایگاه بر فلک است به معدنی که همی زیر من رود کیوان . فرخی . نه به یک شغل ستوده ست و به یک موضع که به هرکار ستوده ست و به هر معدن . فرخی . معدن علمی چنانکه مکمن فضلی مایه ٔ حلمی چنانکه اصل وقاری . فرخی . اندر آن ناحیت به معدن کوچ دزدگه داشتند کوچ و بلوچ . عنصری . به معدنی که همی وهم حاسدان نرسد همی رساند شاه جهان سپاه و حشر. عنصری . گردن هر قمریی معدن جیمی ز مشک دیده ٔ هر کبککی مسکن میمی ز دم . منوچهری . گر از دین ودانش چرا بایدت سوی معدن دین و دانش بچم . ناصرخسرو (دیوان چ سهیلی ص ٢٦٣). خاک خراسان که بود جای ادب معدن دیوان ناکس اکنون شد. ناصرخسرو. داناش گفت معدن چون و چراست این نادانش گفت نیست که این معدن چراست . ناصرخسرو. این جهان معدن رنج و غم و تاریکی است نور و شادی و بهی نیست در این معدن . ناصرخسرو. روح حیوانی دل است ... و معدن روح نفسانی دماغ است . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). طبیبان می گویند که معدن حس دماغ است . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). معدن این هر دو قوت تجویف نخستین است از دماغ لکن نیمه ٔ پیشین از این تجویف معدن حس مشترک است و نیمه ٔ پسین معدن قوه ٔ مخیله است . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). ریاحین گوناگون که بر کوهسارها و دشتها رسته بود جمع کرد و بکشت و فرمودتا چهار دیوار گرد آن درکشیدند و آن را بوستان نام کرد یعنی معدن بویها. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ٣٧). بیشه ای عظیم است همه ٔ درختان بلوط و... و معدن شیران است . (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ١٢٤). زهر و تریاک از یک معدن می آید و سنبل و اراک هر دو از یک منبت می روید. (مرزبان نامه ). هر متاعی ز معدنی خیزد شکر از مصر و سعدی از شیراز. سعدی . ◄ کان جواهر از زر وسیم و جز آن بدان جهت که همواره اهل آن در آن قیام می دارند یا آن که حق تعالی جواهر را در آن ثبات داده .(منتهی الارب ). کان زر و جواهر. (آنندراج ). کان جواهر و زر و سیم و جز آن . (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ترکیباتی است شیمیایی و نباتی که بمرور زمان درقعر زمین تشکیل شده و موادی را ساخته است که موسوم به زغال سنگ و آهن و سایر فلزات گردیده و بواسطه ٔ استخراج یا شکافهایی که در اثر زلزله یا آتشفشانی در زمین یافت شده از قعر به سطح آمده و قابل استفاده گردیده است . معادن بر دو قسم است : معادن مطبق و معادن شکافی . در معادن مطبق توده های معدنی بطور موازی روی هم قرار گرفته ولی در معادن شکافی مواد مزبور بطور رگه خارج می شود. معادن شکافی نیز بر دو قسم است : یکی منظم که معدن بطور رگ است و دومی غیرمنظم که توده ای از مواد معدنی در آن موجود می باشد. معادن از حیث وجوددر اعصار مختلف یکسان نبوده است . مثلاً آهن در تمام اعصار معرفةالارضی و مس در عهد اول و سوم، سرب در عهداول و دوم یافت می شود. (از جغرافیای اقتصادی کیهان ص ٣٩) : و اندر کوههای وی معدن داروهاست . (حدود العالم ). یاقوت نباشدعجب از معدن یاقوت گلبرگ نباشد عجب اندر مه آذار. منوچهری . رسیدم من به درگاهی که دولت از آن خیزد چو رمانی ز معدن . منوچهری . در این فیروزه طشت از خون چشمم همه آفاق شد بیجاده معدن . خاقانی . چون کوه خسته سینه کنندم به جرم آفتاب فرزند آفتاب به معدن درآورم . خاقانی . معدن خاره است کوه و معدن گوهر پیش حکیم و فقیه کوه مثالیم . ناصرخسرو. کان ز دستت خاک بر سر می کند یعنی که او آب دریا برد و قصد خون معدن کرده است . سلمان (از آنندراج ). ماه گرفته ست چشم جوهریان را ورنه چو من گوهری نبود به معدن . طالب آملی (از آنندراج ). ◄ جسم مرکب از عناصرصاحب صورت نوعیه ای که ترکیب آن مانع انفکاک است . (از بحر الجواهر). و رجوع به کشاف اصطلاحات الفنون شود. ◄ جای باشش تابستان و زمستان . (منتهی الارب ). جایی که در آن تابستان و زمستان مقیم و متوطن باشند. (ناظم الاطباء).
معدن . [ م ُ ع َدْ دِ ] (ع ص ) کان کن که زر و سیم و جز آن را از کان برآرد. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
معدن . [ م ِ دَ ] (ع اِ) تبر بزرگ . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ کلند. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).