مشخص
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مشخص . [ م ُ ش َخ ْخ َ ] (ع ص ) تشخیص کرده شده . و نامشخص، آنکه بر یک وضع و حالت نباشد. (آنندراج ). معین . محقق . معین شده . محقق شده . قرارداده شده . (از ناظم الاطباء) : در مدینه مصطفی دین مشخص دان و بس زآنکه از دین در مدینه اصل و بنیان آمده . خاقانی (دیوان چ عبدالرسولی ص ٤٣٨). از فلکی شریف تر یا شرف مشخصی ازملکی کریم تر یا کرم مصوری . خاقانی . ◄ تشخص یافته . شخصیت پذیرفته . (فرهنگ فارسی معین ). ممثل یا مصور. (نقود العربیه ) : آزادچهره درآمد... چون عقل ملخص و روح مشخص . (مرزبان نامه ص ٣٠٠). ◄ تاوان . جریمانه . ◄ معهود. عهدکرده شده . (از ناظم الاطباء).
مشخص . [ م ُ ش َخ ْ خ ِ ] (ع ص ) تشخیص دهنده . ◄ مایه ٔ تشخیص و امتیاز چیزی از نظائر خود.