مسور
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مسور. [ م ِس ْ وَ ] (ع اِ) تکیه جای چرمین . (منتهی الارب ). متکای چرمین . (ناظم الاطباء). بالش از پوست . و رجوع به مسورة شود.
مسور. [ م ِس ْ وَ ] (اِخ ) ابن مَخْرمةبن نوفل بن اهیب القرشی الزهری، مکنی به ابوعبدالرحمن و متولد سال دوم و مقتول به سال ٦٤ هَ .ق . از فضلای صحابه و از فقهای آنان است . در طفولیت محضر نبی (ص ) را درک کرد. از خلفای اربعه روایت دارد. در فتح افریقا با عبداﷲبن سعد همراه بود. در سال ٦٤ هَ .ق . که با ابن زبیر در محاصره ٔ مکه همراه بود سنگی از حصار مکه به سرش اصابت کرد و مقتول گردید. (از الاعلام زرکلی ).
مسور. [ م ُ س َوْ وَ ] (ع ص ) نعت مفعولی از تسویر. زینت کرده شده با دست برنجن . (ناظم الاطباء). یاره بر دست نهاده . (منتهی الارب ). دستبند داشته شده . دارای دستبند : چهل مربط در محاذات مجلس او بداشتند با تجافیف مشهر و غواشی مسور و به اسلحه ٔ نفیس مصور. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ سنگی ص ٣٣٣). ساق و ساعد ما را به عادت نسوان مسور و مخلخل نیافته اند. (مرزبان نامه ). ◄ دیوار بناشده . محاطشده از دیوار. دیواردار. (ناظم الاطباء). به دیوار آمده . (از منتهی الارب ). بادیوار. (یادداشت مرحوم دهخدا). دارای سور. ◄ (اِ) جای دست برنجن از دست . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (آنندراج ).