مسعود سعد سلمان | دیوان اشعار | مقطعات | شماره ۶۵ - خنده جام و گریه شمشیر
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
اگر بخندد در دست من قدح نه عجب که بس گریست فراوان به دست من شمشیر همه به آهو ماند ز تو جز انگشتان که لعل گشتست از عکس من چو پنجه شیر چو دست حنا بسته ست دست ار زنگین از آن نداری در دست خویش ساغر زیر اگر چه هستم تشنه بیمیمن از کف تو نمیستانم کز روی تو نگردم سیر از آنکه دست تو بر جای جرعه گیرد جام به حرص در کشم آن جرعهای که ماند زیر