مسعود سعد سلمان | دیوان اشعار | مقطعات | شماره ۶۳ - ایام شادخواری
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای بسا شب که تا به روز سپید متعجب ز من بماند اختر به چپ و راست سیلها راندم به قدح ز آن گداخته گوهر با رخ و زلف ساقیان ما را یاد نامد ز لاله و عبهر به هم آمیخته شد اندر گوش نوش ساقی و لحن خنیاگر ساغر میشده به رنگ و به بوی چشم را شمع و مغز را مجمر یک زمان شد به یکدگر گفتیم چو بدیدیم روی یکدیگر تن ز مستی همی نپاید پای دل ز شادی همی برآرد پر