مسعود سعد سلمان | دیوان اشعار | مقطعات | شماره ۶۰ - شکوه از دوری مظفر
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای مظفر فراق یافت ظفر بر تن من نکرده هیچ نبرد خنجری ناکشیده در حمله بارهای نافکنده در ناورد فرقت خیره روی روبا روی از منت در ربود مردا مرد فلک هجر خوی سفله مرا فرد کرد از منای بدانش فرد وصل تابنده را فرو شد روز هجر تاریک را بر آمد گرد دل بر توست و با تو خواهد بود من بیدل چگونه خواهم کرد بود خواهم ولیک سخت به رنج زیست خواهم و لیک نیک به درد بر تن سست کوفته غم سخت وز دل گرم خاسته دم سرد چشم من آب روی خواهد برد روی من آب چشم خواهد خورد نقش کار فراق پیدا شد اینک از اشک لعل و چهره زرد دهر بیشرم چون بخواست نوشت فرش شادی ما چرا گسترد چرخ بیرحم چون بخواست برید شاخ امید من چرا پرورد ای هنر سنج مهتری که فلک در فنون فلک چو تو ناورد دل سپردم تو را به غزنین بر بر آن دوستان به راه آورد