مسعود سعد سلمان | دیوان اشعار | مقطعات | شماره ۱ - ناله از قلعه نای
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
به جمله ما که اسیران قلعه ناییم نشستهایم و زیان کرده بر بضاعتها نه مالهایی کآنگاه بود فایده داشت نه سود دارد اکنون همی براعتها همان کفست و نخیزد ازو سخا و کرم همان دلست نجنبد درو شجاعتها به روز تا بر ما اندر آید از روزن کنیم روشنی و باد را شفاعتها ز بهر هستیها نیست کردمی لیکن به نیستیها کردم بسی قناعتها دراز عمری دارم که اندرین زندان بر من از غم دل سالهاست ساعتها چه نازها کنم امروز من به برنایی کنم ز پیری فردا بسی خلاعتها به کردگار که در راحتم ز تنهایی که سیر گشت دل من از آن جماعتها من ار نکردم بذله مصون زیم چونان چو نظم ما را افتد همی اشاعتها اگر جهان را چونین ندانمی مجبور به شعرها زنمی بر جهان شناعتها