مسعود سعد سلمان | دیوان اشعار | مثنویات | شماره ۱۷ - صفت اسفندیار چنگی
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
چنگ اسفندیار چنگی باز با دل و جان ز عیش گوید راز راست گویی هزار دستانیست مجلس از لحن او گلستانیست خوش زن و خوش سرود و خوش قواد خوش سماعی کند همی به مراد لیکن آن روسپی زن بیباک هر چه یابد همه ببازد پاک شاه خلعت دهدش در پوشد چون برون شد ز کوشک بفروشد لترهای بر تن و یکی بر سر کفش آن پای دیگر این دیگر تن خویش از دروغ بفریبد یک زمان از قمار نشکیبد چون نشست و قمار در پیوست از بغل که بریده بادش دست جامها را گرو کند به قمار برود قلتبان به یک شلوار چنگ بفروشد و ندارد ننگ عاریت خواهد از حریفان چنگ از خرابات چون بخوانندش روی ناشسته میدوانندش شوله برداشته دوان چون سگ از پس او مجاهران در تگ چون سگ قلتبان همی پوید با خود او نرم نرم میگوید پدرم خسرو سگابادی بگذرانید عمر در شادی جامههای نهاده تو بر تو زآن نپوشد مگر که نو بر نو بیشتر گر نکویمش باری باشدش ده هزار دیناری پس هشتاد و پنج خرم و شاد ملک الموت ازو نیارد یاد من بدبخت مانده بیبرگم آرزومند یک شکم مرگم یارب آن مژدهام که آرد یاد کان گرانی روان به مالک داد تا من آن چارپا به زخم آرم حق آن پیر مرد بگزارم شاد و خرم کنم روانش را ندهم هیچ بچگانش را مردمان سخت گمرهند همه پند بیمنفعت دهند همه ای عجب هر که او بخواهد مرد جز قمار از جهان چه خواهد برد